ناگهانی بودنت ...🙂
" />


تموم تابستونو استراحت کردی ، نوبته مهره که یکی یکی مهربونی هاشو توی روزای تقویم بزاره و نوبت توئه که یه کار دلی را شروع کنی و دونه دونه توی دفتر پاییز یادگاری بزاری 🍃🍂
🍀🌺
" />


تموم تابستونو استراحت کردی ، نوبته مهره که یکی یکی مهربونی هاشو توی روزای تقویم بزاره و نوبت توئه که یه کار دلی را شروع کنی و دونه دونه توی دفتر پاییز یادگاری بزاری 🍃🍂
🍀🌺
بعضی روزا هم دلت میخواد با یه بشکن جادویی همه چیزو مرتب کنی ، در حالیکی اون بشکن جادویی دقیقا خود تویی 🙂
🙃 برگشت روز ؛
این جامدادی آبی شکل دار به چشمم خورد و مثلا اگه مدرسه میرفتم اونو برای خودم انتخاب می کردم ، پیشنهادشو به پسر کوچولو دادم و قبول نکرد چون توش رنگ صورتی هست و کلا رنگ صورتی را رنگ دخترونه میدونه و این جامدادی توی ذهنش دخترونه است ، بنابراین اون یکی آبی تیره را انتخاب کرده ، اونم من برای خودم خریدم + دفتریادداشت سیمی از کنار ۱۰۰ برگ سبک جهت نوشتن هرچی 🙂

همین که داخل جامدادی خودم را خالی کردم ، کی اومده ؟ zn
نمیدونم هم چرا امروز اومده ؟! نشستم خوندم ببینم پیام zn چیه ؟
حالا خوبه ، سوال المپیاد نداده بود ، سوال زیرش برای المپیاد بود ، بعد به من حق بده وبلاگ نخوام سر به تن zn بمونه ، قشنگ سوال هم توضیح داده ، zn چه بلایی سر محلول میاره :
برای برقراری تعادل ، تعدادی از اتم های zn ، الکترون های خود را روی سطح تیغه می گذارند و به صورت یون های +zn 2 وارد محلول می شوند.در واقع با وارد کردن تیغه ی روی ( الکترود ) در محلول یون های روی ، تعادل برقرار می شود. بنابراین تیغه ی الکترود دارای بار منفی می شود ، چون الکترون ها روی آن می مانند و محلول الکترولیت دارای بار مثبت می شود ، چون یون های +zn 2 وارد آن می شوند ، ولی مجموعه ی نیم سلول خنثی باقی می ماند.
یک یک مساوی با تاخیر پنجشنبه ای 🙃
# پازل zn حل نکرده بودم که کردم و حالا که معما حل شد ، به نظرم zn شیمیدان خوبیه و خیلی سرش به تنش هم می ارزه و وبلاگ دوستشم داره چون ازش درس یاد میگیره 😏
امروز ، روز این شکلیه😐 ولی قراره این شکلیش کنم 🙃
شهریور آخرین تلاش هاشو داره میکنه که قشنگ خط خطی طور روزای باقی مونده را تموم کن .
شاید تو جاده ای نه مقصد .عیبی ندارد.جاده باش.اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.
# توصیه ی ۹۴ ، برای یک انسان نویسنده
🍃
امشب بر خلاف دیشب خیلی خوابم میاد ، طوری که به ثانیه نکشه ، خوابم برده ، اما نه که همیشه بی خوابی هامو اعلام کردم برای حفظ تعادل خواب آوری را هم اعلام می کنم ، بر خلاف دیشب که فقط ستاره دیدم ، امروز عصر ماه سفید و امشب ماه طلایی هلالی را تو آسمون دیدم ، ماه هم که معلومه وقتی نیست یا سرکوچه است یا بالای مرکز خرید ، پسر کوچولو قبل خواب داستان اعداد را خواست ، یعنی یادمه که یه شب این داستانو از خودم ساختم ولی از کلیتش چیزی یادم نبود ، پرسیدم یادت هست ، شروع کرد و باور نمی کردم داستان چندین ماه پیش که فقط یه بار گفتم یادش بمونه ، داستان صفر و یک بود که از کوه بالا می روند و کم کم بقیه اعداد را می بینند ، هیچی برای بقیه اعداد مفهومی نداره و مورد سوال و تعجبه ! بعد از یک ، اعداد دیگری هستند که خودشونو بالاتر میدونند ، تا اینکه در مسیر وقتی هیچی خسته میشه ، میشینه کنار یک و بقیه اعداد که از بالا نگاهشون می کنند یه عدد جدید میبینند ، کم کم دلشون میخواد کنار هیچی بشینند که عدد جدید خودشون را کشف کنند و ۹ میشه مغرور ترین عدد که وقتی هیچی کنارش قرار میگیره ، خودشو از بقیه اعداد بالاتر میبینه که یه هیچی دیگه از پایین کوه کم کم میاد بالا و در نهایت عدد ۱۰۰ ساخته میشه و خوب خوب داستان قبلی یادم نیست ، اما وقتی دوتا صفر کنار هم قرار میگیرند شبیه یه دوربین میشند که بقیه اعداد را میبینند و یک خوشحاله که دوتا هیچی داره و از بقیه عدد ها بزرگتره .فکر کنم داستان دفعه ی قبل هیجان بیشتری داشته و این بار خیلی خوب جزئیاتش یادم نیست ، با همین داستان ساده هم برق چشمای پسر کوچولو و لبخندش وقتی یک با دوتا هیچی میشه ۱۰۰ و بالاتر از ۹۰ میشه ، برام جالب بود .
اگه امروز طبق روال خودش پیش میرفت ، میشد چهارشنبه ، میشد روز خودمون بودن و یا روز بازی و دلم میخواست بشه یه شرح بازی توی اون نوشت ، اما حوصلم خیلی خوب نیست و اکتفا می کنم به روز خودمون بودن . با کتاب خوابیدم و تمام تلاشمو کردم که توی ذهن نویسنده باشم و ابدا به ذهن خودم سری نزنم ، متوجه نشدم کی خوابم برد و چند صفحه از کتاب نخونده باقی موند ، نور تابیده بود توی اتاق و صبح شده بود. به برنامه ای که شب روی کاغذ برای روز نوشته بودم فکر کردم که اگه نمینوشتم از یادم میرفت که امروز چه طور باید بگذرد. چند صفحه باز به پایان نرسید و کتاب را رها کردم ، صورتمو شستم ، تمام پرده های خونه را کنار زدم و شدیدا نور را به خانه مهمان کردم روبروی آینه نشستم ، از پوستم ایرادی نگرفتم ، به نظرم مهتاب و خورشید روی آن نشسته بودند ، موهایم گره خورده بودند جوری که یک لایه زیر لایه ی صاف برآمده شده و با خشانت برس هم باز نمیشد ...به جانش افتادم تا باز شد ، این موها باید کوتاه شوند تا گره نخورند ولی وبلاگ دوست دارد که انعکاس در موها ببیند و من نیز خوشم می آید ، با کلیپس کوچک نیمه باز گذاشتمشان و بعد دو قسمتشان کردم و بهم تابیدم و کش بستم ، حوصله ام در همین حد بود ، ارایش ملایمی کردم که انرژی بگیرم و آرایش ملایم برای احساس زن لازم است تا افسرده نشود ، به تفاوت ریمل و اکستنشن مژه هم فکر کردم که هردو احساس سنگینی به مژه می دهند ولی دومی خیلی اغراق آمیز است و همین اولی را ملایم به مژه ها میزنی و ... همین که پا شدم تافته ی ۲ قسمتی مو بهم ریخت و گویا بافتن ۲ قسمت مو به هم اشتباه است ، نشستم و با ۳ قسمت به هم بافتم و کش زدم که از بالا خوب جفت و جور نشده بود ، بنابراین باز کرده و رها کردم ، حوصله ی پراکنده شدن موها را نداشتم از کمی پایین تر دورش کش بستم و انگاری خوب شد به موهای با کش رها شده اسپری زدم و نرم و رها تر شدند و شروع روز ، به شمعدانی سرخابی کمی آب دادم اگرچه شاید نیازی هم نداشت ، چایی دم کردم ، ظرف ها را تند تند شستم ، یک لقمه نان و عسل ( فقط برای اینکه چیزی خورده باشم ) و نشستم سر وبلاگ ، چه قدر این روزها جملاتم طولانی و بیشتر به وبلاگ سر میزنم ، تقصیر شهریور است ، مثل خرداد است تا تمام شود و مگر می شود ؟!
شرح بازی باشه برای یک چهارشنبه ی سرحال ، بازی یه روز توی حرفاش گفته بود ، گذشته ی آبی را میدونی ؟
همون لحظه به گذشته ی بازی فکر کردم و انگار گذشته در عین حال که مهم نیست ، مهم هم هست ولی یه وقت هایی انگار گذشته ی همه ی آدم ها توی حال و آیندشونم هست و گاهی این دونستن باعث میشه به خودت بگی ، انگاری بعضی آدما ، داستان زندگیشون داستان تره ، من خودم هر وقت یاد تراژدی وسط زندگیم میوفتم ، حس می کنم وسط زندگی داستان تری دارم .
اما گذشته ی من :
پدر و مادر من ، مثل خیلی از پدر و مادر های دیگه ، دلشون میخواست که بچشون در آینده دکتر بشه ، تا جایی که از اون مطمئن هم بودند ، اما تو کودکی تو گاهی اتفاق هایی میوفته که مفهوم واست عوض میشه ، اونجایی که آمبولانس میاد ، دکترها میشینند بالای سر بیمار بدحال و ناجی ها یکی یکی در انتظارند ، بعد جملاتی می شنوی که کاری نمیشه کرد و زندگی تمامه ، گاهی آمبولانس بیمار را به بیمارستان میرسونه و منتظری که برگرده ، اما برگشتی در کار نیست ، ناجی ها می گویند این سرنوشت است ، حادثه ها تکرار میشه و مفهوم دکتر در ذهن تو تغییر میکنه ، سرنوشت جا خوش می کند ، باید وابستگی ها را رها کنی ...
به قلب و مغز فکر می کنی ، این دو حیاتی اند و با مواجهه با بدترین شرایط مغزی و قلبی ، ناجی باید بهترین باشد ، سال ها میگذرد ، دکتر شدن و هر چیزی که به نجات ربط داشته باشد از ذهنت پاک می شود ، می روی به سمتی که هیچ اثری از ناجی بودن و دکتر شدن نباشد ، ناجی قلب ها را میبینی ، روبرویش مینشینی ، خوب می شناسی اش ، ناجی اگر ناجی باشد این گونه باید باشد ، سال ها از حکایت زندگی دکتر قلب می گذرد و ناگهان در مکالمه ی کوتاهی بین تو و دکتر ، متضاد آنچه که در قلبت جا افتاده رد و بدل می شود ، دکتر خسته است و خستگی یعنی تکرار و تکرار یعنی احتمالا جواب واژه ی سرنوشت به زندگی . دکتر به آنچه که هستی لبخند میزند و پیش خودت می گویی او مرا فهمیده است . سال ها میگذرد تو هم خسته میشی ، تکرار ها تکرار می شوند ، در دل تکرار ها اشتباه ها هم رخ می دهند ، فراموشی ها هم چاشنی می شوند ، رها می کنی و در دنیایی هستی که خودت را مرور کنی .
اما ناجی ها ، وقتی خیلی ناجی باشند خودشان را باید همیشه نفر اول نگه دارند و حتی اگر واقعا خسته شوند ، نمی توانند جا بزنند و ناگهان سرنوشت می شود متضاد ناجی بودن ، حتی اگر ناجی تمام تلاش و مهارت و تجربه را داشته باشد و سرنوشت این کلمه ای که می گوید ، ناجی تو خسته ای ، دنیا خسته شده ، اما با این وجود تو انتخاب کردی که در مسیر سرنوشت خودت را قرار دهی .
شاید هیچ کس وقتی سرنوشت مقابل ناجی ها قرار می گیرد ، خلوت آنها را ندیده ، او انتخاب می کند که شاید باز هم ناجی شود اگرچه میداند خسته هم هست اما باید ادامه دهد و
یه وقتا یه جوری بشه حالت که از خودت و دنیا بشی بیزار
من سرنوشت را دیده بودم و تحمل ناجی شدن را نداشتم وقتی میدانستم یک روز با همه ی قدرت و هوش و استعداد و خواستنت کاری از دستت بر نمی آید ....
به شمعدانی سرخابی لبخند میزنم و به نوری که تابیده بر رویش سبز آنها
حس میکنی که گاهی تو با کنار زدن پرده و تابش نور برایش و آب دادن ها و سلام هایت و نوازشت ، ناجی هستی .
اما ناجی دقیقا خود شمعدانی است وقتی با سکوت رنگ هایش و عطرش با تو حرف می زند تا جواب لبخند هایت را بدهد .
و شمعدانی ها تا زمانی که باور کنند نور ، آب و هوا و عشق هست زنده می مانند 🍀
پ.ن : نمیدونم چی نوشتم ولی نوشتم ، دلی !
خوابم نمیبره و یاد این جمله می افتم که اونجایی که با همه ی توانایی ها ، انرژی ها ، ثروت ها و قدرت ها برای شادی یک نفر کاری نمیتونی انجام بدی فقیری. واژه ی اجبار میشینه ماورای تضادها و تعادل ها . یه جورایی تلاش نتیجه میده که روز را روز کنی ، حتی آبی کنی و بزاری آبی بمونه ، انگار همه ی ساعت ها به این رنگ آرامش نیاز دارند ، برگ های سبز درخت ها را کنار میزنی ، نور را میبینی ، یه آسمون آبی میبینی و هزارتا سوالو دوباره برمیگردی به زمینو ، پیش خودت میگی کم کم خواب شروع میشه ، اما کتابتو باز می کنی و شروع به خوندن میکنی و انگار نویسنده درست انتخاب کرده تو و زمان تو را ، بهت میگه حواست بهم هست ؟ صفحه های پیشو سریع خوندیا ، از یادت رفت با دقت بخونیا ، میخونی و میخونی انگار داری از ادامه میخونی که میرسی به اون خطی که خودت زیر حرف های نویسنده خط کشیدی ، تازه یادت میوفته که اینا را تند تند خوندی و مثل اینکه باید دوباره میخوندی ، میخونی و ادامه میدی ، دنبال اون جمله های آرامبخشی که به دلت بشینه ، بره توی قلبت و در نیاد و مهر آرامش بشه برای شبت . نمیدونم کی بخوابم ولی امشب پای حرف های نویسنده میشینم یه جورایی انگار دیگه نویسنده نیست که میخواد خونده بشه که منم که دلم میخواد ، توی دنیای حرف ها غرق بشم . حالا دیگه آسمون آبی نیست ، انگار آسمونم خوابیده ، چشماشو بسته به نور و تاریکه تاریکه ، یه سکوت سنگین توی شب میپیچه ، انگار همه ی دنیا خوابند و تو و کتاب بیداری ، هوای بیرون سرده ، پنجره را باز میکنم که چندتا نفس بکشم هوای سرد را ، ستاره را توی دل تاریکی ها میبینم ، از ماه خبری نیست .
برای ستاره بوسه میفرستم ، مثل بچه هایی که قدشون نمیرسه به سطحی و پاشونو بلند می کنند که ببینند اون بالا چه خبره ، دستاشو میزاره به امتداد آسمونو از قاب پنجره نگاه می کنه ، همین که تو آسمون یه ستاره داریم که تو دل تاریکی ها می درخشه خوبه ، حتی وقت هایی که ماه نیست ، بهش میگم بیا داستان نویسنده را بخونیم ، میگه تو بخونی منم از بالا با نگاهم میشنوم ، یاد اون شب هایی می افتم که خوابم نمیبرد و کتابی بر میداشتم که درسی هم بود ، شب امتحان هم نبود ، فقط دلم میخواست توی شب کتاب بخونم و وقتی پلک هامو باز میکردم ، صورتم روی کتاب بود و دستام در امتداد کتاب ، حس لذت بخش و آروم کننده ای بود ، با کلمه ها ، با واژه ها ، با جمله ها ، با فکر ، توی مسیر جمله به خواب میرفتی و چشماتو که باز میکردی هنوز کنار جمله ها بودی ، انگاری جمله ها و صفحه ها بغلت کرده بودند ، شایدم تو اونها را بغل کرده بودی . نقاشی شب سخته ، اما مثل روز باید از پسش بر بیای ....ستاره نگاه میکنه به زمین و آدم ها را دوست داره .
مداد خطی جمله ها را زیر جمله ها میکشم که برای دوباره خوندن یادم باشه بعضی حرف ها چه قدر به خاطر سپردنشون کمک کننده هستند و تو با کتاب بیداری در امتداد شب و نگاه ستاره و خدایی که تو را دوست دارد 💙
از شخصیت دفاعی رونالدو خوشم میاد ، قبلا اینجا در مورد زندگی رونالدو احتمال زیاد نوشتم ، به نظر میرسه رونالدو یه جورایی اسطوره طور شده برای همه ی مردم ، حقیقت اینه که مردم قهرمان را دوست دارند ، مردم اوج پیروزی و افتخار را میبینند ، دیروز شوهری بهم گفت که رونالدو اومده فلان هتل و مردم چه کردند ...!😅
با اینا کاری نداشته باشید ، اینا برای محمد رضا گلزار خودمون هم حس متفاوت دارند ، به نظرم به صورت انبوه شلوغ کردن یه نوعی از دوست داشتن ِ جوگیر طورانه است .
وقتی به اوج معروفیت یه نفر می رسید یه لحظه هم روزهای ابتدایی زندگیشو به یاد بیارید ، اون تابلوی شناخت ذهن از کودکی که وبلاگ توی برچسب هاش داره ، اینو تایید میکنه .
رونالدو ، یکی از گل زن ترین ، فوتبالیست های دنیا ، به خاطر رنجی که در کودکی کشیده بود ، شخصیت دفاعی از خودش ساخت تا امروز بشه یکی از موفق ترین حمله های فوتبالی دنیا و ای کاش مردم ورای این قهرمان داستانشم میدونستند .
به شوهری میگم ، منم از رونالدو خوشم میاد ولی نه اون قدر که در شلوغ بازی برم 😅 از همین جا ، به رونالدو خوش آمد گفته و شلوغ بازی مردم را بزاره پای دوست داشتن زیادشون و شاید مای نوعی ، اشک هایی که ریختی و داستان کودکیتو تعریف کردی فراموش نکنیم ولی امروز خوشحالیم که این داستان ادامه داشت و درخشیدی و ثابت کردی که زندگی ارزش جنگیدن دارد 🙂
همین تاریخ ، دیروز و دیروز ترش ، یگان های ویژه ، گارد امنیتی ، موتور سوار های نقاب دار و اسلحه با دست در خیابان های شهر حضور داشتند ، یه ای کاش برام میمونه ، اگرچه ما هنوز جزء کشور های جهان سوم هستیم و نباید خیلی انتظار داشته باشیم که مردممون برای هر رویدادی چه ازدواج گلزار چه ورود رونالدو و ...جوگیر طور رفتار نکنند ، ولی دلم میخواد مثل کشور های آرام جهان سوم ، زندگی در این کشور هم با آرامش جریان داشته باشد 💙
اونایی هم که خیلی از رفتار مردم خجالت کشیدند ، خجالت نکشند ، پرتغالی ها ، مکزیکی ها ، اسپانیایی ها کاملا رفتار دیوانه طور مردم را درک می کنند و خوششون هم میاد ، بنابراین به ابراز علاقه ی جوگیر طورانه ی مردم نخندید ، نوعی از دوست داشتن دیوانه طوره 😅
روزهای هفته گیج شدند که امروز چند شنبه باشه ؟ با توجه به اینکه دوشنبه خیلی از ما انرژی گرفت و همه نزدیکی های عصر خوابشون برده بود ( من فکر کردم این آبی و بازی هیچ وقت خوابشون نمیبره ، نگو اونا هم خوابشون برده بود ، نه که من زودتر خوابیده بودم ، به اشتباهتشون لبخند زدم و متوجه شدم خوابشون برده😅 )
دیروز حتی پسر کوچولو هم ساعت ۷ و نیم اینا خوابش برد و خیلی نادره پسر کوچولو در طول روز بخوابه و تا صبح خوابید🙄 خیلی عجیب بود !
با این توضیحات ، واقعا نمیدونم امروز چند باشه ، چیزی که مبرهنه ، امروز دیگه کسی نباید خوابش بیاد ، روز پرانرژی و بدون کمبود خواب شروع شده ، امروز بی برو برگشت ، رنگ روز آبی هست .
روی رنگ آبی حساسم ، خوندم یه نفر گفته ، از رنگ آبی خوشش نمیاد اصلا ، این آبی چه رنگیه که آدما ازش خوششون میاد و چرا هم داشته ، برعکس از رنگ قرمز خوشش میاد !
اونایی که خوششون نمیاد از رنگ ، چشماشونو به رنگ آبی ببندند و دنیای رنگ خودشون را داشته باشند.
بعضی روزا هم دکتر میره تو تجزیه تحلیل این افکار آدمای بلاگفا ( دکتر چهارشنبه نه ، دکتر دوشنبه ) و منم میشینم حرف های دکتر را گوش می کنم ، یه تقلب به دکتر برسونیم ، واژه زمانی که در مدار افکاری باشه ، غم و شادی نمیشناسه 🙂
مدار افکاری امروز بلاگفا ، خواب هست که احتمالا از دوشنبه اثرش مونده ولی ما با آبی ، مدار را تغییر میدیم وگرنه همه خوابشون میگرفت😅
همچنین امروز یه کشف از این همراه اول بدست آوردم ،
این مربع # به معنی صحیح و تایید است و * به معنی تغییر و اصلاح .
از ترجمان اینا خوشم اومد 👌
بنابراین اگر در نوشته از اینا # بزاریم یعنی تایید شده است و اگه * بزاریم یعنی میتونه تغییر پیدا کنه .
اغلب من از روند نوشتن درس می گیرم.
این جمله هم برای همکار ذهنی ، انگیزه نویس دیروزه ، دلم خواست بیارمش توی آبی ها ، رنگ همکار ذهنی قرمزه ولی جایی که قرمز آبی میتونه باشه ، قرمز هم در روزه 🙂
# خل و چل بازی نوشت و در عین حال واقعی نوشت امروز💙
دوشنبه ی خاصی بود و یه تعدادی از روزها به کمک دوشنبه اومدند که حال و هواش عوض بشه ، یکشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و ۴ تا نویسنده ی بزرگ ، آبی و بازی + روز خودشون و جملات کوتاه دوشنبه طور به روز شده و یه مهمون ذهنی ( هکر ذهنی ) ، دوشنبه را زیبا کردند 🙂
خونه منظم و مرتب شد ، با پسر کوچولو یه کوچولو بازی کردم ، به روال سابق دوشنبه ، انرژی داشت تموم میشد که از خواب بیدار شدم و هکر ذهنی انرژی و انگیزه ی روز را مضاعف کرد ، آبی شادی و غم را در کنار هم قرار داد تا تعادل حفظ بشه ، ۴۵ دقیقه ورزش کردم و با انرژی عصر دوشنبه را ادامه دادم .بازی ها هم لبخند داشتند 🙂 عود های بنفش را پسر کوچولو آورد و با یه شمع نارنجی روشنشون کردیم ( از بوی عود غلیظ خوشم نمیاد ، اینا لاواندر هستند برای شاید ۷ سال پیش اند و خیلی دیگه ازشون بویی نمونده ، در آخر فوتشون کردیم و دود در فضای خونه پیچید ، بوی شمع غالب شد😏 )
جلسه ی نمیدونم چندم یادگیری چند دقیقه ای یادآوری الفبا و اعداد پسر کوچولو هم برقرار شد و دوباره جمع ۸ + ۷ رفت رو اعصاب پسر کوچولو ، چون توی ذهن پسر کوچولو میشه ۱۳ و در نهایت با شمارش دایره ها جمع ۱۵ به دست اومد ، اما نمیدونم چرا توی ذهنش هر بار که ۷+۸ را جمع میزنه میشه ۱۳ . به نظرم این جمع یه مشکلی داره😅
گاز ؟ گاز تمیزه .
شام ؟ ماکارونی میشه .
هوا ؟ کاملا پاییزی و مهربون💞
🍂🍃🍂
یه نت از به روز شده ها دارم که فقط چند جمله ای هستند ، نمیدونم چرا به روزشده ها اومدند توی نت ژان دولا فونتن ، به نظرم امروز که خوش اخلاقی داره ، این نت را به دوشنبه ی در امتداد یکشنبه هدیه بدم ، آپدیت هم شده ، با جمله ای از نویسنده ی اخلاق مدار فرانسوی هم روزو به پایان می رسونم🙂
ژان دو لا فونتن
تفنگ نقره كوبم رو فروختم برا یارم قبای ترمه دوختم فرستادم برایش پس فرستاد تفنگ نقره كوبم داد و بیداد
گیرم رقبا بر در تو صف زده باشند تک بوسه ی ما را بده يك دانه صفی نیست:)
جبرمطلق
سیاه مثل برف
آدم ها چندش آور ترین نقاب هارو می پسندن من هروقت ، واسه هرکس خودم بودم ، تنها تر شدم...
زمزمه کرد: دنیای عزیزم! خیلی دوست داشتنی هستی و خوشحالم که در تو زنده ام!» _آنه شرلی
خانه ی مرد ناشنوا
من شیفته انسانهایی هستم که تنهاییشان را شناختهاند، با او حرف زدهاند، چای خوردهاند، در آغوشش گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده و میکنند. آنها انسانهایی رشد یافتهاند که در آن سوی وابستگی یعنی استقلال ایستادهاندHeim
پنجره ی من پاییزی شده :)آن قدر شجاع و ساکت هستی که گاه فراموش می کنم تو هم رنج می کشی.. ارنست همینگوی نوشته. و من دوست داشتم تصاحبش کنم و برای خودم بنویسمش.خانه ای رو به روی جهان
“A cheerful mind is a vigorous mind.”
— Jean de La Fontaine
« ذهن شاد، ذهنی پرانرژی است. ”
- ژان دو لافونتن
🍂🍂🍂🍃
با تاریخ کاری ندارم ، امروز دو شنبه ، ماه مهر 🙂 دوشنبه اگه یکشنبه بود ، اخلاقش خیلی خوب میشد ، ابدا هم حس تنهایی و اینا بهش دست نمیداد ، روز قشنگی شروع شده ، سحر خیز هم بوده ، بازی در امتدادش بوده ، به یکشنبه زمان قرض داده ، موهای منو هم فرفری کرده 🌺
این دوتا عنوانو جداگانه میخواستم بزنم برای عصر وبلاگ
عکس پازل .....

کپنهاگ
وبلاگ یاد یکی از خواب های من افتاده بود و وقتی توی گوگل جستجو داشتم اینجا را پیدا کرد ، خیلی گشتم که فروشگاه شکلاتی خوابمو پیدا کنم اما به اون وسعت پیدا نکردم و تنها یه فروشگاه به نام هتل شکلات پیدا کردم ، تا حدودی میشد گفت شبیه خواب بود ، اما خودش نبود ، تصویر بالا را که دیدم یاد یکی از تصویرهای نقاشی شهری از شهرهای خودمون افتادم ، چه تضاد عجیبی در این دنیا !
![]()
اون طرف خونه ها ، فقر مطلقه و رنگ ها با غلیظ شدن ، تصویر فقر را پوشانده بودند ، به نزدیک آب که میرسیدی توان نفس کشیدن را نداشتی😔
و رهایی دقیقا چیه ؟ اینو یادمه یه سوال بود ، خودم هم بهش فکر کردم و جواب قشنگی ازش گرفتم .
رهایی را میشه توی پرواز و سفر احساس کرد ، پرواز و سفر هر دو مبدا ، طول مسیر و مقصد دارند ، دقیقا نمیتونی بگی که کدومش رهاتره ، اما به تازگی رهایی را در رقص دیده ام ، شروعش با خودت هست ، در جاده ی موزیک به پرواز در می آیی و تا هر کجا که دلت بخواهد ادامه می دهی ، توقف رهایی به دست خودت هست و تا هر زمان که دلت بخواهد دوباره می توانی رها شوی 🙂
جواب سوال ذهنی افتاده در سوال ذهنی خود نیز🌺
وقتی پازل را پیدا کردم ، حرف هایی که خوندم که برایم جالب بود ، اون حرف ها هم دلم میخواد در پازل باشه ، شکسپیر و هانس کریستین اندرسون هم داشت و این دو تا نویسنده یه مقداری با هم شباهت ظاهری دارند ، دنیای یکی در ذهن بزرگ سالی و دیگری در دنیای کودکی.
_ro37.jpeg)

از دوشنبه زمان قرض میگیرم که یکشنبمو ادامه بدم ، چون عصر خیلی خسته طور بودم نتونستم یکشنبه ی زیبامو تکمیلش کنم🙂
امروز را رسما شروع فصل مهربانی میدونم ، تاریخ میگه امروز ۲۶ ام از فصل بهاری و یکشنبه است ، چه عجیب و دوست داشتنی وزیباست و بهار اول 🙂💞🍀
چه فصلی میخواد رقم بزنه این مهر ماه بهاری🌺
بهار در دل پاییز ، شهریور را هم تمام کردم ، برای من ماه مهر از همین لحظه شروع شده است 🙂
اگه امروز بتونم بادمجون ها را سرخ کنم ، شاخ غول را شکستم ، اولین برنامه ی امروز روی کاغذ سرخ کردن بادمجون ها بوده و به این ساعت هنوز انجام نشده ، نه که اهمال کاری بوده که یه جورایی دست بالای دست فوق تخصص شده ، به نظرم بقیه روزا با هم دست به یکی کردند که سه شنبه بازی در بیارند، دیگه من گیج شدم ، مگه چهارشنبه بازی نبود ؟
بعد ببینم این دکتر کیه ؟ نکه خیلی بلند بلند حرف میزنید ، همتون با هم با دکتر سر دعوا افتادید ؟ به نظرم دست بالای دست فوق تخصص داره میگیره ، به نظر من چهارشنبه دکتره😅
خوب نتیجه میگیریم دکتر قابلیت اینو داره که رو مخ همه باشه ، رو مخ بودن با رو اعصاب بودن فرق دار ، رو مخ بودن را میشه تحمل کرد ولی رو اعصابی را نه😁
مافیا بازی ذهنی میکنند اینا به نظرم ، منم که این وسط نمیدونم جریان چیه یهو میبینم تو بازی ام .
سر صبح سه شنبه گفت ، شب است امروز ، متوجه نشدم .
الان واقعا دلم میخواد جای روز و شب را با هم عوض کنمو و برم بخوابم🥴
مثل وقتی که بیش فعالی ذهنی یهو خسته میشه و میگه خوابم میاد.
امروزم دقیقا خسته شده و به نظرم کارهایی که روی کاغذ مونده را بزارم شب انجام بدم ، هر کدومشون بخوان ۴ ساعت ازم وقت بگیرند ، میوفتم توی ضیق وقت ساعت !
دیروز دست بالای دست آلزایمر لحظه ای هم شدم با چایی ، خاطره ی اینم حتما بنویسم .
و اینکه بادمجون ها نسوزه ....
دکتر بیا از چهارشنبه تو سه شنبه و روزای هفته را بهشون نظم ذهنی بده 😅
پسر کوچولو هم اولتیماتوم بازی داده ،
من ...😐 خواب ....😴بادمجون ها ....قاطی پاتی شدن روزای هفته و بازیشون😏 پسر کوچولو و بازی 😏 بقیه کارها ....🥴سه شنبه .
سه شنبم کو ؟🙃
آرامش را برقرار کنید که من دیگه سر در نمیارم این هفته کلا چندشنبه است ؟😅 ساعت را هم از تو رودخونه ی خروشان در بیارید ، مگه میایسته ؟
گاز ؟
بادمجون ها میگند ب خیر 😐
سلام به روز زیبا و دوست داشتنی 🙂🌺...
بعضی روزا این طوریند که وقت نداری خودتو توی آینه نگاه کنی ، همون خودو هر جور که هست برمیداری و میبری سر کار و روزتو شروع می کنی ، مهم هم نیست اصلا چی بپوشی ، چطوری باشی ، همین که خودتو بیدار کردی و داری با خودت میبری مهمه ، بعضی روزا زمان و انرژی زیاد داری ، برای خودت وقت میزاری ، انتخاب می کنی چی بپوشی ، انتخاب می کنی مدل موهات چگونه باشه ، حتی اخلاقتم انتخاب می کنی ، حالا بعضی روزا که از خواب بیدار میشی ، با خودت میگی من تو کوهستانم ؟ تابستون کو ؟ پاییز اومده ؟ دلش خواسته زودتر بیاد اصلا ، خودتو توی آینه نگاه می کنی و میگی یه فیکساتور به چنین حالت خودم بزنم تا شب همین طور خوب بمونم ، همین خود زیبای خودت بدون تغییر را می پرستی و برای خودت ذوق می کنی ، به چنین حالتی اصلا دست هم نمیزنی و با خودت میبریش که روز را شروع کنه و اگه خورشید نبود امروز هوا یخ می زد ، شاید برف هم میومد ، ولی خورشید داره می تابه به جان آدم ها و با آروم آروم با گرماش ، اون سرمای کوهستانی پاییزی را تعدیل می کنه .
اعتدال پاییزی در آخرای تابستان 🙂🍀
پلانکتون: این دلقک (پاتریک) دقیقا چه فایده ای برای تیممون داره؟
باب اسفنجی: وفاداره پلانکتون. مگه نه پاتریک؟
پاتریک: آره
باب اسفنجی رو گیر آوردم.بیاین اینجاست!
باب اسفنجی : امروز چه روزیه؟؟
پاتریک: امروز.
باب اسفنجی: اوووه، روز مورد علاقم !!!!!!
👉 روز مورد علاقه ی پاتریک و باب اسفنجی طور ها😂
وقتی عاشق روز بشی یهو نه تنها روز روز که بلکه شب روزم عاشقت میشه 😍 اون سایته که دی ۱۴۰۱ گمش کرده بودم و دوباره گشتمو گشتم و پیداش کردم ، یه حس شادی بزرگ دارم برای این دوباره پیدا کردن😍
دنبال آزمایش هاش بودم که بیشتر تبدیل شده بود به مقاله ، نویسنده هاشم کمتر شده بود اما سایت نوشته یه سری تغییرات احتمالا شگفت انگیز داره🙂
و فقط درس عصب شناسی نداشته که کلی درس برای بچه ها داشته و در کنارش چند تا سایت دیگه پیدا کردم که خوندنشون خیلی مهمه .
همچنین امروز کشف رقص نرون های مغزی به صورت جداگانه در ۲ سمت راست و چپ زبرافیش را خوندم که یه جورایی احساسی شدم از این کشف زیبا ، رقص نرون ها ، پدیده ی جالبی که احتمالا در مغز ما هم نرون ها می رقصند و ما توانایی دیدن و درک این رقص زیبا را نداریم .
چون امروز یکشنبه است خیلی دوستش دارم ، می خوام بهش یه چیزی هدیه بدم ، دی ۱۴۰۱ را ، آدم گذشته ای نیستم ولی اگه زمان حالم از زمان گذشتش خوشش بیاد و یا درستیشو پس از زمان اثبات کنه ، از حال باید برای آینده باید کاری کرد ،
در ترافیک بودیم نه خیلی سنگین ، چراغ هشدار قرمز چشمک میزد ، روشنایی خیابان خیلی جالب بود ، جاده ، جاده ی خطرناکی هست و همه خطرهایش را میدانند اما رهگذران خطرهایش را نمی دانند ، دوتا سگ می خواستند از این طرف خیابان بروند آن طرف خیابان ، حق قانونی سرعت ۸۰ ، ماشین ها بی تفاوت ۱۲۰ به بالا ، سگ ها چراغ هشدار را انتخاب و از روی خط سفید در انتظار عبور ،
من نگاهم به سگ ها ، ای کاش سگ ها سالم به آن طرف خیابان برسند ، آخه سگ ها نمیدونند این جاده چه خطرناکه ، روشنایی هم که نداره ، قانونشم که قانون نیست .
ای کاش ماشین نیاید ....ای کاش نیاید ....ای کاش اگر آدمی از این خیابان به سرش بزند عبور کند لباس سفید پوشیده باشد ، مثل رنگ سگ ها ، حداقل سیاه سیاه نباشد ، لباس سیاه توی تاریکی دیده نمی شود آخر.کاش رنگ سگ ها دیده شود ...
و گاهی که گاهی هم نیست میبینم رانندگان کاملا مست را که چنان مهارت رانندگی اشان را به رخ می کشند ، پلیس اما نمیبیند ، دوربین پلیس هم نمیبیند ، چراغ ها را هم که اداره ی برق خاموش کرده است
جان دادن انسان ها دیدنشان صحنه ی جالبی نیست و مقصرش تویی هست که شهر زیر نگاهت بود .
حتی باید برای عبور سگ ها از خیابان محدوده مشخصی کنی ، دیدن لاشه های حیوان ها کف خیابان صحنه ی جالبی نیست و مردمت عادت کرده اند ....
تست الکل بگیر ، آن قدر ها هم که فکر میکنی گل و بلبل نیست این دیار !
برعکس خواب های جنگی ، خواب های زندگی بخش هست ، چند وقت پیش خواب دیدم یه جای خوش آب و هوا نشسته بودیم ، معمولا افراد در خواب کاملا شناخته شده اند ، ممکنه بعد از بیدار شدن یادت بمونه کیا بودن ، ممکنه یادت نمونه ، چیزی که یادم موند اینه که یه چیزی شبیه قرص ویتامین با رنگ خاصش بهم داده و میگه بخور ، میگم چرا ؟ من که حالم خوبه ، میگه بخور ، میگم نه حالم کاملا خوبه ، جای خوش آب و هوا ، فکر خوب نبودن را چرا تو سر آدم میندازی ، ازش گرفتم و با نگاهش میگه که تاکید بشه ، حتما بخور ....
ویتامین دی و بی و هرچی داشتم بعد از خواب خوردم و الان مثل چی پشیمونم که چرا تو خواب ویتامین را نخوردم .
شروع علائم سرما خوردگی ، باز بقیه مریض شدند و انداختند به جون ما😔
امروز از گوگل یه چیز جالب یاد گرفتم ، بین ص و س صبح نوشتن مردد شدم ، کلمات گاهی با یک حرف چه اشتباه زیبا می شوند🙂💙
مسدع به معنی خود راه رونده وهادی راه بودن است. در اصل مصدع اوقات درست است.
وبلاگ عزیزم ، تو مسدع اوقاتی ، اینو همیشه یادت بمونه💞
🍀
هوا ساعت ۵ که شد یه دفعه ای یخ کرد ، به گونه ای که نه تنها کولر را خاموش کردم که پنجره ها را هم بسته و همزمان خربزه هم خورده ام که پای لرزش بشینم🥴
با پسرکوچولو بادکنک آب بازی کردیم و خیلی خوش گذشت ، ساعت دلش خواسته کمی یاری کند و زود نگذرد ، ۲ تا از کارها مانده است و وبلاگ می گوید فعلا استراحت هست 🙂
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینهها در مقابل رخ دوست
وبلاگ دلتنگ ماه مهر شده وسط شهریور 🌺
و هر کجا حافظ باشه ، سعدی هم هست :
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دل من مهربان توست
و عصب شناشی که در روز همراه بوده :
A true friend will never have the
heart to become your enemy
یک دوست واقعی هرگز دلش را ندارد که دشمن شما شود.
🍀
پ.ن : برای بازی هم یه چهارشنبه ، یه شرح بازی دارم 🙂
امروز شنبه ، حسابی خوابیدم ، خوابم هم یادم نیومد ، با انرژی از خواب بیدار شدم ، اما ساعت ! وبلاگ میگه ساعی شو ، من : 🙄 ساعی کیه ؟ دوست جدید پیدا کردی باز من نبودم ؟!
آبی هنوز روز شروع نشده رفته تو جنگ با بازی ، جریان باز چیه ؟
وبلاگ : اینو ذهنتو خوندن که میخوای امروز به خونه نظم بدی ، خوب ...، خوب ؟ بازی از چهارشنبه اومده تو شنبه ، خوب ؟ خوب نداره دیگه ، آبی هم رقیب بازیه دیگه ، جنگ اول را راه انداخته . ای بابا چه روزی بشه امروز ، ضیق وقتی ، منظم هم که باید بشه .
وبلاگ : کافی بخور که انرژی بمونه .
من : کافی خیر ، کافی پنجشنبه بازی کرده با اون نوشته ی وبلاگ که بیا بفرما اینم کافی ! منظورم کافی ایرانی بود ، ای بابا بدتر شد که ....
یعنی منظورم خود کلمه ی کافی بود .
آرامش روز را حفظ کنید تا امروزو قشنگ ببریم جلو ، خوب بیشتر از این نباید مصدع اوقات شد 😁
بیش از ۱۰ بار پنجشنبه را با بقیه روزها قاطی کردم ، دیروز فکر می کردم فرداش جمعه است ، صبح بیدار شدم فکر کردم شنبه است ، انقدر که دیشب وبلاگ تو ذهن من حرف زد ، کم کم دلم میخواست حرف هاشو خطی کنم ولی از حرف زدن وبلاگ قوی تر ، میگرنه ، چند تا جمله وبلاگ بگه ، میگرن چکش دردشو برمیداره محکم میکوبه رو رشته های اعصاب. وسط این بازار فکری ، از مخترع کولر هم تشکر کردم ، از ته دل .
رشته های حرف هر کدوم میپرند یه طرف ، مسکن دوم از شدت درد کم می کرد اما زمان درد کاهش پیدا نمی کرد ، رفتیم پارک و آخرای شب هوا پاییزی سرد شده بود ، معمولا نوری که توی پارک ها هست خیلی خوب نیست ، برعکس دیشب نور شده بود نور افکن ، مثل وقتی که چند لحظه به جایی خیره بشی و چشماتو ببندی ، سپس روی صفحه ی سفیدی چشماتو باز کنی ، چشمات اون تصویر که اون چند لحظه که خیره شده بودی را روی تصویر سفید میبینه ، حکایت منه ، اومدیم خونه ، چراغ ها را خاموش کردم و بیهوش طور افتادم ، میگرن چی میبینه؟ ، نورافکن 😕 هوای خونه خیلی گرم بود ، کولر که خنکی را می زد به وجودم ، به خودم گفتم بعضی آدم ها چه می کنند در این چرخش زمان ؟ و چه داستانی دارد این کولر...
کم کم از شدت تابش نور افکن داشت کم میشد و با سرمای کولر به دیار خواب میرسیدی که صدای پسر کوچولو را میشنیدم ، از پسر کوچولو خواسته بودم با شوهری داستان بخونه و بخوابه ، که با زلزله ی چند ریشتری تکون دهنده ی پسر کوچولو از شروع خواب پریدم ؟ چیه پسرم ؟
پسر کوچولو ؟ من تنهایی برم اتاقم بخوابم ؟ آره ؟ بغض در صدایش افتاده ، بابا گفته برو خودت بخواب ، پس کی داستان بخونه ؟ اینجا دیگه عصبانی هم شده ...
میگم بیا اینجا بخواب ، پس دندونام چی؟ میگم مسواک و خمیر دندونت پایینه برو خودت بزن بیا . با مسواک که روش خمیر دندون زده اومده بالای سرم ، قیافشو معصوم کرده ، به زور چشمامو باز میکنم و دندون هاشو مسواک میزنم ، از جای خالی دندونش میترسه که درد بگیره و آروم مسواک میزنم ، بر میگرده و میگه اینجا بخوابم ؟ اتاق خودم پس چی ؟ میگم پتوی منو بیار ، پتو را میبریم اتاقت، توی راه میبینم شوهری در دنیای اینستاگرام غرقه ، یه قابلیت اینستاگرام اینه که کمدی بشه ، یه قابلیتش هم اینه که مردم را بندازه تو این حباب های افکاری غم و هرچی را از بالای جاده هولشون بده پایین ، معلوم نیست حباب کجا بایسته ؟! شوهری فکر کنم تو این دنیا غرق بود ، من به پسر کوچولو خوب بخوابیم ، میگرن نور چراغ خواب را میندازه تو صفحه ی ذهن ، پسر کوچولو ، پس کتاب چی ؟
من : فقط یه کتاب باشه ؟ چیزی نمیگه ، میگم یه بوس جادویی بده ؟ سرمو چند تا بوس میکنه و واقعا جادوش اثر میزاره حتی کم ، کتاب را دوتایی میخونیم چون دوتا شخصیت داره ، من جمله هامو از حفظ میخونم با چشمای بسته و تصویر چراغ خواب ، پسر کوچولو هم حفظه و برخی کلماتو توجه میکنه با خوندن و سپس کم کم میخوابه
حالا نوبت وبلاگه ، وبلاگ :
دیروز بعضیا با هم دعواشون شده بود ، دقت کردی ؟
من : آهان ، آره گوش می کردم ، دعوای ذهنی جالبی بود ، کل کل بود بیشتر ، اینا چطوری صدای همو می شنوند ؟😅
الانه که خودمو با اسکیزوفرنی حاد ببرم بستری کنم😅
دعوای کیا بود ؟ اینستاگرام با تلویزیون دعواش شده بود ، تلویزیونم با اینستاگرام ، ما نخواهیم صدای اینستاگرام را بشنویم چی کار باید کنیم ؟!
اینا دعواشون میشه با هم ،همدیگرو هم لو میدند 😅
میگرن وسط خوب شدن و نشدن میمونه و قیافشو این شکلی میکنه🥴 و در ذهن دیوانه ی من گم میشه😶 پسر کوچولو میخوابه ، اون چراغ خوابو با آخیش خاموش میکنم ، میرم زیر باد کولر بخوابم ، دوباره به مخترع کولر افتخار میکنم ، معلوم نیست آخرین جمله ی هک شده از اینستاگرام در ذهن شوهری چی بوده ، اما فکر کنم اصلا حوصله ی خوابوندن پسر کوچولو را نداشت و از اینکه با میگرن فداکاری نشون دادم به رهایی رسیده ، سرمو میبوسه و موهامو نوازش میکنه ، فکر کنم این تشکر خوابوندن پسر کوچولو هست ، وگرنه که شوهری هوش همدلی از میگرن نداره و به جاش هوش راه حلی داره ، مثلا قرصتو به موقع بخور ، دومی را هم بخور ، برو بخواب خوب و خوب گاهی هم بهش حق میدم ، مثلا فکر کن بری مهمونی و یهو شریک زندگیت بگه ، اگه زودتر از اینجا نریم من بالا میارم ، یا از نور و صدا و شلوغی خسته شدم ، دردها داره شدید میشه و زودتر از اینجا بریم ، زندگی با آدم های میگرنی واقعا سخته .
توی پارک شوهری : قاصدک قند آوردی دیگه ؟
من : ای وای کلا قند را یادم رفت
شوهری : واقعا قند را یادت رفته
من به ذهنم : آلزایمر لحظه ای با میگرن چه میکنه
خوب میخوای برو شکلات بخر
شوهری : فکر کنم توی ماشین قند باشه
من : کجا ؟ شوهری : اون بار که رفتیم مسافرت ، قند ها را گذاشتی جلو ، وسایلمو اومدم بردارم دیدم توی یه پلاستیک قند هست
من : آلزایمر لحظه ای دست بالای دست شده😅
شوهری با قندها بر میگرده ، بیا یه چایی بخور سرت خوب میشه
من : نه نمیتونم بخورم
شوهری انگار تجربه ی اولشه ، با تعجب چرا ؟
چون چایی در زمان میگرن به من بدتر حساسیت اضافه میده و دردمو بیشتر میکنه
شوهری ، چاییشو با قندها میخوره ،قیافشو یه طوری میکنه و میگه قندها بوی ادکلن میده
میگم : خوب قندها را بشور
شوهری :😑😑😑
من : با شیطنت گل کرده وسط میگرن ، خوب عزیزم اینم یه راه حله😅
فکر کنم وبلاگ هم متوجه شد هوش راه حلی چه قدر میتونه روی مخ باشه
🍃
ماه داره به دوردست ها تو آسمون نگاه میکونه ، یک دست نور کامل نیست ، هلالی است اما زاویه ندارد ، با کمی فاصله از نور هلالی اش ، دنیای خودش هم را به نمایش گذاشته ، نور خودش به دنیایش تابیده است ، ستاره از ماه فاصله گرفته ، کمی از پرتو نورش از پنجره ی اتاق دردانه ام مشخص است ، در سمت دیگر ، به این همه زیبایی خیره مانده ام ، ستاره دقیقا بالای سرم ایستاده و با هیجان به من خیره شده است ، چی شده ستاره ؟
میگه منم میخوام منتظر فرشته ی پسر کوچولو بمونم ، امشب یه شب خاصه برای پسر کوچولو ، طوری برای دیدن فرشتش منتظر بود که اصلا دلش نمیخواست بخوابه ، پسر کوچولو بعد از اینکه کلی سوال ازم پرسیده ، میگه فرشته ها شبیه آدم ها هستند ؟ میگم شبیه آدم ها هم هستند .میگه پس چشمامو باز میزارم که فرشتمو ببینم ، پلک هاش بسته میشه ، پنجره ی اتاقشو باز میزارم تا فرشته جایزشو بیاره ....
ستاره هم منتظره و ماه در مناجات با آسمان بالا ، ابرها رنگ آسمان گرفته اند ، باد به آرامی برگ های سبز تابستانی را تکان می دهد ...🍃
یه شب خاص که فرشتت به زمین می یاد و ستارت از پنجره ی اتاقت به رویای شیرینت تابیده که یادت بندازن چه قدر دنیای زیباتو دوست دارند و ماه خیالش راحته که ستارت حواسش بهت هست ، از منم خواستی امشب تا خود صبح کنارت بخوابم 💞
سوال های شیرینت یکی یکی به صفحه ی دل من و صفحه ی آسمان نقش بسته اند و جواب تک تکشان آ و س و میم و ا و ن شده است
زمان اگرچه چهار ولی هنوزم در امتداد سه شنبه است
🍀
چون از سه شنبه هام خوشم میاد ، یه خاطره ازش تعریف می کنم ، سال ۱۴۰۲ قیمت شال تو کشور ما ، غیر حراجی و یه مقداری درست و حسابی طور باشه ، ۲۰۰ هزار تومان به بالا ، به صورت میانگین یه شال خوب حدود ۳۰۰ ، سال ۹۰ اینا حدودا ، قیمت شال ۷۰۰ هزار تومان ، الان وبلاگ تعجب میکنه🙄 سال ۹۰ اینا ، از یه شال خوشم اومد که قیمتش ۷۰۰ هزار تومان بود یه چیزی معادل یه شال خیلی خوب الان و مثلا ابریشمی طور ، فروشنده گفت که این شاله شناسنامه داره ، هر جور با خودم دو دوتا چهارتا کردم که چی ؟! در حالیکه چند نفر وسوسه شدند که شال را بخرند وسط تعریف های فروشنده، خیلی راحت گفتم ، این شال خیلی قشنگه و خاص ، اما این قیمت را نمیتونم بپذیرم ، بین اون خانم های برند خرید ، انگار یه جوری بد طور شد ، همشون با هم یه جور خاص نگاهم کردند که مثلا اینجا شال فروشی خاصه ، فروشنده به کمی اون طرف تر اشاره کرد که قیمت این شال هامون کمتره چیزی معادل ۲۰۰ هزار تومان ، از اینجا یهو آدم های خرید ، شدند ۲ دسته چون برند همون بود با قیمت کمتر ، از بین اونا ، یکی را انتخاب کردم و خرید ، همین که داشتم از شال فروشی خارج میشدم ، یه خانومی هم که از قیمت کمتر ها خرید کرده بود ، گفت آدم باید دیوونه باشه ۷۰۰ تومن بابت اون شال ها بده ، خندیدم و گفتم الان ما یعنی عاقلیم ؟! گفت آره جونم . دو هفته بعد ، یه شال فروشی دیدم که نوشته بود ، قیمت همه ی شال ها ۴۰ هزار تومان ، شوهری گفت چجوری میتونی الان از ۴۰ هزار تومانی ها خوشت بیاد ؟ از بین اون شال ها که بیش از ۱۵ تاشو امتحان کردم ۲ تاشو انتخاب کردم ، یکیش خیلی به دلم نشست ، به شوهری گفتم دلم میخواد زیبایی واقعی این شال ها را جدا از قیمتش و برندش بدونم ، توی یکی از شعبه های اون برند فروشی ، شال ۴۰ هزار تومانی به دل نشسته را پوشیده بودم که یه خانمی چند ثانیه نگاهم کرد ، جوری که فکر کردم الان میاد میگه شما را کجا دیدم ؟ بعد یهو گفت شالتونو از کجا خریدید ؟ از اینجا ؟ تا حالا به این زیبایی شال ندیدم ، من و شال یه طرف ، کل آدم های خرید و فروشنده و شال های برند یک طرف ، چه ترازویی بود برای سنجش زیبایی ، میتونستم دروغ بگم و ...اما حقیقت را گفتم و قیمتشم بلند گفتم و بین اون آدما خجالت نکشیدم ، خوب معمولا پشت این ماجراها یه رمزی هست ، فروشنده شروع کرد با خانمه صحبت ، خانمه خریدار ثابت برند ها بود که فقط شال هاشو از اون برند میخرید ، با حس پیروزی از فروشگاه زدم بیرون و زیباترین عکسمو تو اوج آسمون ، بر فراز بلند ترین آسمون خراش کشور گرفتم که باد هم زیباییشو بیشتر می کرد .
زیبایی را هیچ وقت با قیمت نسنجیدم ، گاهی در ارزان ترین چیزها ، گران بها ترین زیبایی را پیدا کردم و گاهی در گران ترین ها ، ارزان ترینی هایی دیدم که زیبایی را منعکس نمی کرد .
هنوزم شال هامو دوست دارم و باهاشون یادگاری دادم ، شال ها رفیق گرما و سرما بوده اند و انعکاس دهنده ی زیبایی ها در پوشش ما ، و حتی وقت هایی که حوصله ی موها را نداشتیم یارمون شدند ، اگرچه این روزها کسی حوصله ی شال را ندارد و قیمتش هم نسبت به کیفیتش جور در نمی آید !
موهامو سشوآر کشیدم ، دلم نیومد بهشون برس بکشم چون فر خورده بودند ، همون طوری بهشون کلیپس زدم و از زیباییشون لذت بردم 🌺
یه روزم که شاید سه شنبه بوده ، یه آدم خاکی شنیدنی اعتراف میکنه که من همین دو سبک لباس را میپوشم و برند خاصی هم نیستند ، توی اوج معروفیت این آدم خاکی شنیدنی وقتی از لباسش میگه یعنی انسانیت ، مهم هم نیست دیگران در موردش چی می گند ، مهم اینه که خودش با خودش چند چنده💙
امشب یه جور خاصی بود ، ساعت یه طوری سریع طور گذشت فکر کردم زمان قاطی پاتی کردن ساعت های اون سال هاست ، یهو دیدم ۲ شده ، در حالیکه فکر می کردم ساعت ۱۲ باشه ، این همه ساعت چطوری این قدر سریع رفتند ؟
اصلا فکر نمی کردم ماه تو آسمون باشه ، از پنجره نگاه کردم نبود ، خواستم برم که دیدم یه نوری اون بالا هست ، خوب تر و با زاویه که نگاه کردم ، دیدم صحنه را ببین ، چه 5 high هستی ( بزن قدش چیه ترجمه کردیم ماها آخه ، به نظرم اصطلاح به این زبان زیباتره ) ماه نصف نیمه طور از حالت دایره کامل خارج شده ، دست هاشو باز کرده که ستاره بزنه قدش ، هی ستاره نزدیک میشه ، جاذبه ی ماه هولش میده یه طرف دیگه ، صحنه خیلی خنده دار بود ، یاد این آدم هایی افتادم که بزن قدش هاشون با هم جفت و جور نمیشه 🙂 اصطلاح میره تو هوا ، خوب نگاه کردم خیره طور ، دیدم نخیر اینا واقعا بازیشون گرفته ، آسمونی ها هم عالمی دارند ، ستاره هنوز داشت تلاش می کرد ، نورش منعکس تر میشد تو آسمون ، ماه هم که نمیدونست چی کار کنه ، همون طور دست هاشو توی هوا نگه داشته 🌺
جای جیرجیرک های تابستون خالیه فقط توی این شب زیبا🍃🍀🙂
امشب یه جور خاصی بود ، ساعت یه طوری سریع طور گذشت فکر کردم زمان قاطی پاتی کردن ساعت های اون سال هاست ، یهو دیدم ۲ شده ، در حالیکه فکر می کردم ساعت ۱۲ باشه ، این همه ساعت چطوری این قدر سریع رفتند ؟
اصلا فکر نمی کردم ماه تو آسمون باشه ، از پنجره نگاه کردم نبود ، خواستم برم که دیدم یه نوری اون بالا هست ، خوب تر و با زاویه که نگاه کردم ، دیدم صحنه را ببین ، چه 5 high هستی ( بزن قدش چیه ترجمه کردیم ماها آخه ، به نظرم اصطلاح به این زبان زیباتره ) ماه نصف نیمه طور از حالت دایره کامل خارج شده ، دست هاشو باز کرده که ستاره بزنه قدش ، هی ستاره نزدیک میشه ، جاذبه ی ماه هولش میده یه طرف دیگه ، صحنه خیلی خنده دار بود ، یاد این آدم هایی افتادم که بزن قدش هاشون با هم جفت و جور نمیشه 🙂 اصطلاح میره تو هوا ، خوب نگاه کردم خیره طور ، دیدم نخیر اینا واقعا بازیشون گرفته ، آسمونی ها هم عالمی دارند ، ستاره هنوز داشت تلاش می کرد ، نورش منعکس تر میشد تو آسمون ، ماه هم که نمیدونست چی کار کنه ، همون طور دست هاشو توی هوا نگه داشته 🌺
جای جیرجیرک های تابستون خالیه فقط توی این شب زیبا🍃🍀🙂
امروز حال و هواش کلا سه شنبه ای هست ، به همین دلیل ، امروز سه شنبه میشه ، فردا هم باز میشه سه شنبه و چهارشنبه حذف میشه چون جرزنی کرده ، اون هفته هم جریمش کردم بره به سکوت ، اومد توی پنجشنبه بازی کرد ، این هفته با کارت قرمز از هفته اخراج ! 🙂
پنجشنبه سر جای خودشه .
امروز حال و هواش کلا سه شنبه ای هست ، به همین دلیل ، امروز سه شنبه میشه ، فردا هم باز میشه سه شنبه و چهارشنبه حذف میشه چون جرزنی کرده ، اون هفته هم جریمش کردم بره به سکوت ، اومد توی پنجشنبه بازی کرد ، این هفته با کارت قرمز از هفته اخراج ! 🙂
پنجشنبه سر جای خودشه .