تا اینجا

تا اینجا که ساعت ۴ و ۴۲ دقیقه است ، از پس برنامه خوب براومدیم ، ۲ بار هم جنگ و قشقرق داشتیم ، ولی برنامه ، برنامه است و تصمیم اینه که اجرایی بشه و اصلا خوش هم گذشت 😍، یکی از بازی های ساختنی و اجرایی مون ، تارا و توکا هستند ، ۲ تا تارا داریم ، چون بازی چند قسمتی است ، ۲ قسمت از بازی را خریدیم ، برای همین تارامون دوقلو شده🙂 قرار بود ، خرگوش و پلیس ها ، تارا و توکاها را غافل گیر کنند ، پسر کوچولو پیشنهاد داد که به بابانوئل بگیم ، اما خرگوش گفت که الان که دیگه زمان ِ بابانوئل نیست و گوزن هاشم نیستند ، پسر کوچولو ، گفت که من به لاک پشت گفتم بیاد ، که خرگوش گفت : چی ؟😐 یه بار در آن زمان، لاک پشت اومد و خرگوش را خواب کرد و کل ِ دنیا بهش خندیدند ، رقیب منو میخوای بیاری ؟

و کلی خندید که باشه ، نمیخواستم بگم لاک پشت ، میخواستم بگم بابانوئل ، اشتباه شد و بعد هم با اسلحه اش کل دنیا که به خرگوش خندیدند را تنبیه کرد و به کل دنیا هم گفت یعنی چه شما در آن زمان به خرگوش خندیدید ، مسخره کردن کار خوبی نیست.

در نهایت تارا و توکا با ماشین جدیدشون که بابانوئل براشون آورده بود ، به همراه خرگوش و پلیس ( که پسر کوچولو باشه ) مسابقه دادند و برنده هم مشخصه دیگه😁

در مورد روز ، تالی خیلی سعی کرد بیاد توی یکشنبه ، ولی اصلا راه نداره ، یکشنبه مخصوص وبلاگه و تخصص وبلاگ هم پازل سازی در روز یکشنبه است .

E quella bellezza è un enigma

شایی هم کاملا با شنبه بودن ، موافقتشو اعلام کرد و اصلا هیجانی هم شده بود که خوب بقیش چی ؟

بنابراین تصمیم گرفتیم ( من و من وبلاگ ) که تالی باشه روز شنبه و شایی باشه بعد از ظهر شنبه .

شنبه . امروز

خیلی وقته پارچه مبلی شنل بعد از وبلاگ ، ننوشته 😅 رنگ امروز ، زرد 🙂 دو تا برنامه به شنبه دادیم ، یکیش برای من و یکیش برای پسر کوچولو هست ، ذهنی که میخواد این دوتا برنامه را کنترل کنه 🥴

شنبه خیلی هم از سر صبح مرتب و زیبا شروع شده و برنامه ادامه داره 🌺

شیفته

زمان وارد شنبه شده درحالیکه من هنوز فکر می کنم توی جمعه هستم ، از ساعت ۷ هم کاملا دیر میگذشت ، جوری که کلی کلنجار رفتم که کی می خواد این همه زمانو بگذرونه ، مثلا ۲ ساعت گذشته بود ، ساعت تازه شده بود ۷ و ۲۰ دقیقه ، از اینکه بلاخره یه روز از روزهای هفته را تونستم کامل کنم برای وبلاگ خوشحال شدم ، فیشته هم توی ذهنم می چرخید که کی بوده ؟ وبلاگ هم کلی شوخی کرده که شیفته و یهو به سرش میزنه به جای این کلمه واژه ها را بهم بریزه و بگه فیشته .

بلاخره بعد از گذشت از گوگل فارسی ( مترجم شناس حداقل چند تا جمله میزاشتی تو گوگل فارسی )

رسیدم به گوگلی که دلش خواسته بود جملات ِ فیشته را در مورش بحث کنه، اینا شوخی هم می کنند ، یهو گربه هم میزارند ، آخه جملات ِ فیشته چه ربطی به گربه داره ؟🙃 به هر حال منظورشون نوعی از اصوات گربه هست ، ذهنشون جالبه و مثلا ما هم به روی خودمون نمیاریم گربه را دیدیم.

بعد یهویی رسیدم به چی ؟ به انتخاب جملات ِ کوتاه وبلاگ ، ااااا

وبلاگ خودش شیفته ی این فیشته بود اون زمان ، اصلا اشک شوقو در چشمان ِ وبلاگ حس کردم و به خودم اومدم که ساعت .‌‌‌...

بله ، نه تنها ساعت ها گذشته بودند که جمعه نیز شنبه شده بود.

☃️واقعی ترین زندگی ما زمانی است که در رویاها بیدار باشیم.

یوهان گوتلیب فیشته☃️

یادگاری نوشت : گاهی وقت ها حس می کنم ذهن نویسنده های کتاب در دنیایی دیگر ذهن ما را می خوانند ، پس از آن تابستان شکست ناپذیر ، زمستانی عجیب و شگرف روزهای نوشتن را برگه می زنند 🌺

امروز جمعه

وبلاگ حوصلش سر رفته ، برای من موزیک گذاشته ، امروز جمعه و چه قدر عجیبه که از روزهای هفته هیچ کس جمعه است 🙄

ادامه ی کنجکاوی ها

خورشید بیاد توی آسمون ، ماه هم بیاد تو آسمان و ستاره نیاد ؟🙂 ماه رفته ستارشو آورده ، کجا ؟ همین جا ، خیلی کنجکاوند که امشب چه خبره ؟ روز ِ آسمونی زمینی و شب ِ زمینی آسمونی ❤

☃️

آسمون امروز

یه طرف آسمون خورشید کنجکاو و طرف دیگر ماه ِ کنجکاو به روز تماشایی نگاه می کردند.

۲ و ۲۵ دقیقه ظهر آسمان زمستان

شرمنده بازی را نمیشه تغییر داد حتی اگه وظیفه ی انسانی حکم کنه !

اون گُل ِ که شبیه گل بزرگه بود خراب شد و واقعا ناراحت شدم ، از اونجایی که مادرشو میشناختم ، یکی از بچه هاشو که قد کشیده بود ، به جای اون آوردم ، اولش قهر کرده بود و نمی خواست زندگی کنه ، که واسش پاپیون آبی زدم و خوشحال شد ، بعدش ببین چی شد ؟😍

یه بچه ی کوچولو سر از خاک آورد بیرون و زندگی را دو چندان کرد و بعد سر و کله ی ایشونم پیدا شده ، شبیه توت ِ 🙂

مثلا فکر کن وبلاگ قاصدک بشه و چیزیو بخواد 🌺

امروز در بازی ، لج بازی هستم 😅 وقتی هماهنگ نشده فکر کنی ، نتیجش میشه اینکه ممکنه تو تله ی بازی روز بیوفتی🥴

کتاب های پنجشنبه و هیجانی شدن وبلاگ

🙂 سلام به صبح ،سلام به روز ، سلام به ۵ روز ، سلام به پنجره ی رو به آواز پرندگان ، سلام به کاج سبز 🌲

کتاب اول ذهن پنجشنبه :

مکتفی بالذات ، سیطره می بابد ، راه برای تحول واقعی تقسیم میان وجود و بایستن ، کاملا هموار می شود .این جریان در کانت کامل شد.از نظر کانت ، موجودات ، طبیعت اند. به عبارت دیگر موجودات عبارتند از هر آنچه می تواند در تفکر ریاضی - فیزیکی تعین بیابد و تعین یافته است.امر جازم که هم از طریق عقل و هم به عنوان عقل ، تعین یافته است. ~ ( ذهن کتابو ببین تعین ها را هم زیر هم آورده😅)

در مقابل طبیعت قرار دارد.کانت با توجه به نسبت امر جازم با آنچه ،

~ ( جازم یعنی بی قید و شرط) ، از این کلمه خوشم اومده مثل شزم هست🙂

به معنای طبیعت غریزی صرف ، صرفا هست ، بارها به صراحت آن را بایستن می خواند.سپس فیشته به صراحت ~ ( فیشته یعنی چه ؟🙄)

و به طور ویژه ، تقابل وجود و بایستن را در چارچوب مبنایی نظام خویش ، جای داد.در طی سده نوزدهم ، آنچه به معنای مورد نظر کانت ، هست / موجود است .یعنی آنچه می تواند بر حسب علوم ، که اینک علوم تاریخ و اقتصاد را نیز شامل است ( ذهن کتاب جواب یعنی چه را میده😍)

به تجربه در آید ، اولویت تعیین کننده ای یافت.در اثر تفوق موجودات ، نقش بایستن به عنوان معیار در معرض خطر قرار گرفت .بایستن ناگریز بود که مدعیاتش را ابراز کند.باید خودش را بر خودش بنیاد می کرد ، باید بر خودش تکیه می کرد.هرگاه که می خواست یک دعوی ناظر به بایستن در حد ذات خود ابراز کند ، باید این کار را بر مبنای خودش توجیه می کرد.چیزی چون یک بایستن ، فقط می توانست از چیزی صادر شود که چنین ادعایی را مستقلا از سوی خودش علم کند ، چیزی که در حد ذات خویش دارای ارزش است و خودش ارزش است.اینک ارزش ها از آن جهت که ارزش اند ، بنیاد بایستن قرار گرفتند.ولی از آنجا که ارزش ها در مقابل موجودات ، به معنای امور واقع قرار دارند،

کتاب دوم :

بسیار زیاد این دو بیمار از محرک های بیرونی چیزی بیاموزد.بنابراین تصمیم گرفت آن ها را در معرض انواع موقعیت های روز مره قرار دهد و مشاهده کند چه اتفاقی می افتد.لرمیت آزمایش ساده ای را شروع کرد.او دو لیوان پر از آب را جلوی این دو بیمار گذاشت .آن ها لیوان پر از آب را تا ته نوشیدند.البته تا اینجای کار اتفاق عجیبی نبود.اما لرمیت مدام لیوان ها را پر می کرد و بیماران حتی در حالی که از درد شکم شکایت داشتند باز هم یکی پس از دیگری آب داخل آن ها را می نوشیدند.آن ها نمی توانستند لیوان های آب مقابل شان را ننوشند .در یک موقعیت دیگر ، دکتر لرمیت بیمار مرد را به آپارتمانش برد. او را به بالکن که مشرف به پارک مجاور بود هدایت کرد و آن ها با هم منظره پارک را تماشا و تحسین کردند.دقیقا قبل از آنکه ( از بالکن ) مجددا وارد اتاق شوند ، لرمیت به آرامی گفت " موزه ". هنگامی که به داخل اتاق بازگشتند بیمار سراغ عکس ها و نقاشی هایی رفت که روی دیوار نصب شده بود رفت و با دقت به آن ها نگاه کرد.وی حتی به چیزهای خیلی عادی مثل بشقاب وفنجان های روی میز با دقت نگاه می کرد ، گویی آن ها نیز آثار هنری هستند ! سپس اتاق خواب را به بیمار نشان داد.مرد بیمار به تخت نگاه کرد ، لباس خود را در آورد ، روی تخت رفت و زود خوابش برد.

این اتفاقات عجیب چه معنایی داشت ؟ مطمئنا این دو بیمار که قبلا انسان های سالمی بودند ، با قصد و نیت هشیارانه دست به این کارها نمی زدند.همان طور که لرمیت و سایر عصب روان شناسان ( یعنی عاشق علائق فرا زمینی پنجشنبه هستم😍)

از قبل ( یعنی قبل از اختراع فناوری اسکن مغز ) می دانستند ، بیمارانی که دچار سکته مغزی می شوند غالبا فرصت های جذابی برای درک عملکرد های پنهان ذهن فراهم می کنند ، تا پرده های رفتاری کنار زده شوند و دانشمندان به پشت صحنه دلایل این رفتارها نگاه کنند.مشکلاتی که افراد پس از سکته مغزی در گفتار ، بینایی ، یا احساسات یا حافظه بروز می دهند ، حاوی سر نخ های مهمی در عملکرد

وبلاگ نویس : کتاب هایی که پنجشنبه انتخاب کرده واقعا عالی اند و اگه وبلاگ میخواست خودش به تنهایی بخونه خیلی واسش جذاب نبود ، تا اینجا فکر می کنیم بازی ذهن پنجشنبه و کتاب تموم شده ، اما ذهن کتاب یه عدد گذاشته وسط صفحش ، چه عددی؟

۱۵۲ ، بنابراین ۱۵۲ از کتاب اول و ۱۵۲ از کتاب دوم هم باید خونده بشه.

۱۵۲ کتاب اول :

....هر چیزی که فقط ، عدم نباشد ، هست و برای ما ، حتی عدم هم متعلق به وجود است ....در مورد فلسفه فقط این گونه نیست که موضوع آن دم دست نباشد ، بلکه فلسفه اصولا موضوع ندارد.فلسفه رویدادی است که باید در همه اوقات ، وجود را از نو ....

۱۵۲ کتاب دوم :

واکنش شخصیت های اصلی نمایش مانند مارک هارمون با دیوید کاروزو را می دیدند که دارند به آن شخصیت ( حذف شده از سریال که بیننده آن را نمیبیند ) واکنش نشان می دهند.هنگام تماشای این کلیپ اصلامعلوم نبود که شخصیت اصلی در آن لحظه با چه کسی صحبت می کند ؟....نتایج تحقیق نشان داد که رفتار غیرکلامی شخصیت اصلی نسبت به شخصیت های سفید پوست ، مثبت تر و نسبت به شخصیت های سیاه پوست منفی تر ارزیابی می شود.این در حالی است که شرکت کنندگان اصلا نمی دانستند که شخصیت اصلی دارد با چه کسی ( شخصیت سفید پوست یا شخصیت سیاه پوست ) صحبت می کند؟ آن ها با وجود آنکه بازیگر نقش مقابل را نمی دیدند اما باز هم می توانستند در حالت چهره و وضعیت بدنی

توی صفحه ۱۵۲ ، باز یه عدد هست که بازی را ادامه میده ، ۶۵

صفحه ی ۶۵ کتاب اول :

آنکه تشخیص داده شود ، انگیزه ناشناخته و در عین حال ماندگار برای پرسیدن متافیزیکی است.اگر کسی عنوان متافیزیک را برای بحث درباره ی "پرسش وجود " به یک معنای مبهم ، برگزیند ، در آن صورت عنوان این دوره ی درس گفتارها نیز مبهم می ماند....این دوره که کتاب وجود و زمان را عزیمت گاه بحث خود قرار داده درباره آشکارگی وجود می پرسد....این راه بری ، به ، باید ابتدا پرسیدن را برانگیزد و بیافریند.

صفحه ی ۶۵ کتاب دوم :

اکنون ماجرا بسته به اینکه شما تصادفا جزو کدام گروه آزمایشی باشید تغییر می کند. (Wow آخرین صفحه ذهن چه زیباست😍 )

یک لیوان روی زمین می افتد و شما به طور تصادفی بر روی شیشه های خرد شده پا می گذارید اما هیچ صدمه ای نمی بینید و متوجه می شوید که در برابر آسیب های جسمی کاملا مصون هستید.چاقوها و گلوله ها وقتی به شما می رسند نفوذ نمی کنند و بر می گردند.آتش پوست شما را نمیسوزاند و با سقوط از صخره به هیچ وجه صدمه ای نخواهد دید.

اما اگر در وضعیت پرواز بودید ، به جای آن می خواندید :

وقتی دارید از پله ها پایین می روید یک پله را رد می کنید ( این کار را با پله های مدرسه و دانشگاه انجام میدادم ، یادش بخیر😍) اما به جای آنکه بیفتید به آرامی در حالت معلق به پایین نرده ها می روید.دوباره سعی می کنید از بالای پله ها بپرید ولی متوجه می شوید که قادر به پرواز هستید ( اینو تو خواب تجربه کردم 😍) می توانید خود را از طریق هوا به گونه ای حرکت دهید که انگار یک پرنده هستید.می توانید مسافت کاملی را بدون برخورد با زمین طی کنید.

پس از آنکه شرکت کنندگان تصور کردند یکی از قدرت های برتر را در اختیار دارند ، ما با استفاده از یک معیار استاندارد نگرش های اجتماعی همه آن ها را مورد سنجش قرار دادیم .

و چه بازی شگرفی بود ، خیلی سعی کردم ذهن وبلاگو توی ذهن پنجشنبه و کتاب نیارم ، ولی نشد ، وبلاگم از کلمات و جملات ذهنی یه جاهایی هیجانی شد 🤩

☃️

قاطی پاتی

نه تنها بازی ها را با هم قاطی پاتی کرده ، که تقلب ها را هم قاطی پاتی میفرستید 🙄 وبلاگ میگه ، چاری ، گذشته ی بازی را تقلب رسونده .

صبر کن ببینم چاری دیگه کیه ؟😮

وبلاگ : تو موده بازیه ، به بازی آمار و احتمالات دیگران علاقه داره .

اعتراف خود ِ بازی : همه چیز قاطی پاتی شده ، قبول دارم.

اصلا گذشته بازی نخواستیم ، پشت سر گذشته ی هم یه چیزایی میگید ، آدمو کلا گیج می کنید🙂

شهر من
آه...
شهر نقشهای تاتر است
هیچ چیز
آن که باید نیست، نیست
من به نقش شاعران
شعری می گویم
او به نقش شعردوست
شعر میخواند
آن یکی
نقش فهمیدن را بازی کرد
دیگری
نقش نفهمیدن را!

"من" بیا،
نقش خودم باش امروز 🌺

☃️

نگاه ِ آسمونی یا نگاه لبخندی ؟

شمعدونی سرخابی ، دومین شکوفشو هم باز کرد ، شمعدونی به این مهربونی در زمستون ندیده بودم ، داشت به آسمون نگاه می کرد ، روشو از آسمون برگردوندم به لبخند خودم 🙂

از ماه و ستاره ها چندین شبه خبر ندارم ، پخش و پلا در گوشه ای از آسمونند .

وبلاگ میگه ، قاصدک ، شد رفت یعنی چه ؟ 😅

من : 🙃 کی دوتا فعل بی ربط را بهم ربط میده آخه ؟!

در دستور زبان فارسی ، خیلی اتفاق ها ممکنه بیوفته که ساختار را زیر سوال ببره ، من واقعا نمیدونم شد رفت یعنی چه ، هر معنایی که داشته باشه ، به نظر جالبه🙂

۳

امروز وبلاگ را به ۳ قسمت مساوی نوشتن تقسیم باید کرد ؛

اول اینکه ، نشد دنیای ذهن بازی دوشنبه و کتاب را خوند ، برای اینکه فرکانس سکوت هی سکوت ، آخه سکوت کنه که چی ؟! ( وبلاگ عصبی شده 😁) به فرکانس حرف زدن پیشی گرفت ، وبلاگ هم از من کمک گرفت ، من چی شدم ؟ من طفلکی دچار حمله ی میگرنی شده بود ، یه سری صداها را تحمل شنیدن نداشت ، فقط سکوت شنیدیم .در نتیجه دوشنبه بازی را خراب کرد 🥴

دوم اینکه ، چه قدر تغییر شما قشنگه سه شنبه ، ترجیح میده وبلاگ به جای بازی ذهن سه شنبه و ذهن کتاب ، بازی تغییر را تماشا کنه و بازی ذهن و کتاب باشه برای زمانی که وبلاگ متمرکزه.تغییر ها گاهی زمانی رخ میدند که نه انگیزه و نه امیدی وجود داره ، توی جاده ی یکنواختی به مسیر ادامه میدی که ناگهان دنیایت..‌‌‌. .................................................................................‌...............

سوم اینکه ، امروز ناهار جوجه و سوپ خوردم به همراه دسر کدو حلوایی و تا به حال چنین ناهار عجیبی نخورده بودم . چند صفحه از ادامه ی کتاب خوندم ، از این کتاب خوشم اومده ،برخی منتظرند که بازی ها تموم بشه ، بازی ها تموم بشه فضای وبلاگ خشک و رسمی طور میشه ، فعلا نویسنده ها در دنیای ذهن وبلاگ هستند و طرفدار ادامه ی بازی هستند. برنده ی بازی تغییر ، آبی و خیلی هم عالی 💙

آینده نوشت : چند تا از روزهای هفته بازی ذهن و کتابشون باقی مونده و بازی بعدی که وبلاگ خیلی واسش هیجان داره ، بازی شناخت هست .

بازی ذهن ِ یکشنبه و ذهن ِ کتاب🙂

بعضی نگاه ها گذرا هستند ، بعضی نگاه ها گذر نمی کنند ، بعضی نگاه ها حرف می زنند ، بعضی نگاه ها دعوات می کنند ، یه روز هم یه نگاه اومد سرشو زد به در ، خیلی نگاه عصبانی بود ، باید می ترسیدم اما از نگاه ها خندیدم ، بعضی نگاه ها ، پروازی می شند ، بعضی نگاه ها دلسوزند و بعضی نگاه ها خاطره اند ، یادته ...

یادمه.

ذهن کتاب :

صفحه ی ۲۷ از کتاب اول ؛ گر خداوند چشم در چشمت نهد و گوید :

فرمانت دهم تا زنده ای به شادی در این جهان سر کنی ، چه خواهی کرد ؟

صفحه ی ۲۷ کتاب دوم :

پرسیدم : چه مزه ای داشت ؟ دخترک حرف مرا نفهمید و رو به پدربزرگش گفت : بابابزرگ ، من نمی ترسم ! راست می گویم.اصلا وحشت نکردم.خانه امان از آن بالا درست مثل خانه های اسباب بازی بود و مادر برایم دست تکان می داد.دان می گوید وحشت من به این دلیل بوده که یک بار زمین خورده و مرده ام و حالا دیگر لزومی ندارد بترسم ! من می خواهم خلبان بشوم ، بابا بزرگ. می خواهم هواپیمایی بخرم و خودم موتورش را راه بیندازم و بپرم هر کجا که می خواهم و مردم را با آن ببرم گردش ! می توانم این کار را بکنم ؟

شیمودا شانه بالا انداخت و به پیرمرد لبخند زد .پیر مرد گفت : او به تو گفت خلبان شوی ، سارا ؟

- نه خودم می خواهم .شما که خوب می دانید من عاشق موتور ماشینم.

باشد ، در این مورد با مادرت صحبت کن .حالا دیگر وقت برگشتن به خانه است .آن دو تشکر کردند و به سوی کامیون راه افتادند .یکی می رفت و دیگری می دوید .با آنچه در کشتزار و فراز آسمان بر آنها گذشته بود ، دگرگون شده بودند. دو اتوموبیل دیگر از گرد راه رسیدند ، و دیگری و دیگری و اینچنین بعد از ظهر شلوغ و پر ازدحامی را با انبوه آدمهایی سر کردیم که می خواستند فریس را از فراز آسمان ببینند. دوازده تا سیزده پرواز با حداکثر سرعت انجام شده بود.سری به شهر زدم تا برای هواپیمایم سوخت بخرم و بعد از آن تا غروب مداوم مسافر و

انتخاب نوشت : انتخاب ِ صفحه از کتاب برای یکشنبه چگونه بوده ؟

کتاب اول ، روی جلدش یه برگ داشت ، داخل صفحات نقش هایی هست ، شبیه ترین صفحه به عکس ِ جلد و شماره ی صفحه ی شد ۲۷.

☃️

چالش ذهنی و تفکر شنبه و کتاب هاش

برای شناختن شنبه خیلی مطمئن نیستم ، اما چون هفتمون بدون شناخت شنبه ناقص میشه ، شایی را به عنوان شنبه انتخاب کرده و در حالیکه تالی هم میگه منم شنبه هستم .

درسته که وبلاگ بهتون روز داده ، ولی روزی حقیقی و واقعی هست که مختص خودتون باشه ( بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم چون راز روزها لو میره )

من فکر می کردم ، شایی معنایی نداره ، ولی شایی یک نوع شادی هست 🙂

وبلاگ اینو کشف کرده

شایی در مورد رهایی فکر کرده و سپس دو تا کتابشو خونده و به نمایش گذاشته ، کتاب هاش در مورد رهایی ذهن در طبیعت بوده و رها شدن ذهن همزمان با تفکر در موسیقی

وبلاگ اینا را چطوری متوجه شده ، واقعا سخت بوده

تالی هم در مورد نبرد ، فکر کرده ، یا برنده شدن و یا رقابت ، سپس کتاب هاشو خونده و آسمون را به نمایش گذاشته و کتاب دومش هم افکار آسمونی بوده و نیروهای آسمونی .

اگه تالی واقعی و حقیقی شنبه باشه ، باید تلاش کنه اینو ثابت کنه .

امروز تفکر ذهن ها و کتاب های انتخاب شده توسط شنبه ، ذهن مشترک داشتند و این زیبا بود 🌹

ادامه نوشت :

رنگ های ذهنی تالی 🙂

یه آرزو وسط ذهن ِ تالی جالب بود ، از این لباس ها بپوشه و با ۲ سر آشپز معروف برنامه اجرا کنه 🙂

رنگ های ذهن ِ شالی 😅

خسته شدم ، یعنی چه ۲ تا شنبه داشته باشیم ؟ زودتر حقیقت را بگید ، کدومتون واقعا شنبه هست ؟ بمونه برای چند ساعت دیگه

رنگ های ذهن شایی ، خیلی تیره بودند ، کمی رنگ های روشن هم داشت ، اون m و s را اگه پیدا نمی کردم ، ذهن شایی را خوب نشناخته بود وبلاگ 🙂 اون کتاب هم متوجه نشدم چیه ، دوبار تکرار شد .علاقه به هندسه خیلی زیاد بود کلا ذهن شکلی بود.

اتفاق ، بازی ها

امروز شنبه ، نمیدونم چندم

برای درخت یه اتفاقی افتاده ، بنابراین تا یه مقداری بهم ریخته ، در حالیکه برگ های پاییزی هنوز روی درخت هستند و در حالیکه فصل ، زمستان است ، تای آخرین بهم ریخته و درخت برگ جدید داده است و بهاری شدا🙂

سبز و زیبا🌿

و در حالیکه وبلاگ دوتا مسابقه را تا من حواسم نبوده ادغام کرده ، یه مقداری این مسابقه گیج کننده شده است .

با این وجود و این تای نامشخص و اینکه دوتا مسابقه ادغام شده اند ، یه مسابقه ی ادغامی باید مونده باشه ، بازی قلب و عاشقی

و چون با بازی و تنهایی ادغام شده بود ، باید دید تا چه میکنه .

بنابراین بازی آخر میشه بازی تنهایی قلب و عاشقی

خیلی گیج کننده شده 🥴

شب ِ آفتابی

هوا هوای عشقه ، صدا ، صدای بارون 😍

مثلا درخت پرتقال بیاد توی پنجشنبه و خود پرتقال ها نیایند ؟! 🙂

بمونه یادگاری

اولین بار در دنیای نرون ها

چون امروز ، مطابق میل پنجشنبه شروع شده ، دلش خواسته یه بازی فکری هم بزاریم وبلاگ .

این بازی ذهنی اولین بار در دنیا اجرا میشه و یه مقداری فکر و فراتر از فکر را به چالش و آزمایش میکشه .

2mind book

دو تا کتاب انتخاب کنید ، سعی کنید کتاب ها در مورد ذهن نوشته شده باشند ، هر یک از روزهای هفته تو روز خودشون این بازی را باید انجام بدند ، کتاب ها را بزارید یه گوشه ، سپس اولین جمله ای که برای روزتون انتخاب می کنید را گوشه ی ذهنتون نگه دارید ، میتونید مثل وبلاگ در روز یه چیزی بنویسید یا بگید یا نمایش بدین یا بکشید ، اولین جمله و یا جمله هاتون باید ابتدای شروع روزتون باشه ، یکی از کتاب ها را باز کنید ، مثل وقتی که می خواهید یه نگاهی به کتاب بندازید ، بدون ِ اینکه نوشته ها را بخونید ، صفحه ای را انتخاب کنید ، انتخاب ِ صفحه به هر شکلی که دلتون میخواد میتونه باشه ، میتونه شماره ی صفحه باشه ، میتونه یه نشونه یا یه کلمه ی جلب توجه کننده حتی باشه . به شماره ی صفحه نگاه کنید ، کتاب دوم را دقیقا از همین صفحه باز کنید ، یعنی شماره ی کتاب هاتون یکی باشه ، مثلا امروز که پنجشنبه بازی را خواسته اجرا کنم ، انتخابش شماره ی ۳۰۰ بوده .

حالا هر دو صفحه را به روزتون ضمیمه کنید ، آیا کتاب وجه اشتراک فکر شما بوده ؟

سعی کنید کتاب هایی که انتخاب می کنید قطر یکسانی داشته باشند .

وبلاگ امروز ذهن ِ پنجشنبه را با ۲ کتاب هک کرده ، انعکاس بازیش میشه پنجشنبه ی دیگه 🌠

وبلاگ میگه رنگ های ذهنی پنجشنبه را Wow 😏

☃️

صبح ستاره ای بارونی

بلاخره ساعت پنجشنبه را هم پیدا کردم ، اصلا اگه ساعت پنجشنبه پیدا نمیشد روزای هفته دلشون میگرفت ...

☃️

بیداری

شانس بزرگی که آوردیم اینه که آخر ِ هفته هست ، وگرنه کلا رنگ ها قاطی پاتی تر می شدند.

از سر صبح میگه بیدار شو ، میگم خوابم میاد ، هیچ متوجه ی آدمی نیستی که کل شب تو خوابش بوده و بیشتر از روز زندگی کرده در خواب ، الان بیدار بشم ، خوابم میاد خوب 🙃 دوباره میگه بیدار شو ، کم مونده به نقاشی رنگ ها در آسمون ، چطوره ؟

کار توئه ماه ؟ چی شده باز ؟ تعریف کردم ازت ، گفتم اشتباه قشنگ .

حالا تا کی با من بازی داری ؟

( ماه از وقتی که تو بازی حدس معما ، جوابشو اشتباه قشنگ گفتم ، زده به بازی رنگ ِ اشتباه زدن به آسمون )

خیلی خوب ، امروز نارنجی ، بزار برم بخوابم 🥴

وبلاگ هم بیدار شده ، اول صبح نظر میده در مورد بازی ماه ، که خواجه امیری هم نارنجی هست .

من ؟ یعنی چه !!! چه ربطی به خواجه امیری داره آخه ؟

وبلاگ : نارنجی یه بار گفت ، صدای خواجه امیری گاهی به شعر و ترانه نمیشینه .

من : نارنجی را هم تو یادت مونده ؟

وبلاگ : همونی که پنجره ها را به جای شیشه پاک کن با الکل تمیز کرده بود

من : هععیی بابا ، چه ربطی دارند اینا به من آخه ؟

ماه و وبلاگ : ببخشید قاصدک ، فرکانس های آسمون و وبلاگ بهم ریخته

همه با هم ساکت ، ببینم چی شده ؟؟؟

خوب امروز چهارشنبه ، رنگشم قرمز ، امروز بازی داریم ؟

میدونستی وبلاگ یکی از خواسته هام چی بوده ؟ اینکه یه فیلم قشنگ و به دل نشسته پیدا کنم ، کاناپه را بزارم در فاصله ی ۳ متری از تلویزیون و سینما خانگی را روشن کنم ، با صدای استریو یه فیلم قشنگ ببینم . همین که یه فیلم هیجانی و قشنگ پیدا کردم ، سینما خانگی توسط پسر کوچولو منهدم شد ، بعد از اون فیلم تبدیل شوندگان هم ، دیگه ، فیلم هیجانی پیدا نشد که نشد ، اون فیلم را با زبان اصلی ، با زبان ِ دوبله چندین و چند بار دیدم ، یه فیلم هندی هم بود ‌که اونم بیش از ۴ بار دیدم 😅 چون بشر ِ اول از فیلم هندی خوشش نمیومد ، از لج اون به هر کسی که میرسیدم میگفتم این فیلم را ببینه ، اسم فیلم هم تضادی بود گاهی خوشی گاهی غم ، بشر ِ اول رفته بود فیلم را دیده بود و مثلا فکر کن بشری که از فیلم های معنا گرای ژاپنی طور خوشش میاد ، چه حسی با دیدن ِ فیلم هندی پیدا کرده بود 😂 اسم ِ فیلم بشر اول چی بود ؟

من اسمشو گذاشته بودم ، مزخرف ترین فیلم عمر ، بشر اول هم دقیقا همین اسمو گذاشته بود رو فیلم من ( یه چنین وجه های مشترک فیلمی داشتیم 😅)

یه فیلم هم بود که یه بار شوهری اعتراض کرد که قاصدک تو فقط فیلم های رمانتیک و کمدی را میبینی ، این بار یه فیلم متفاوت انتخاب کن ، مثلا اکشن طور ، با صدای استریو ، شانسی یه فیلم انتخاب کردم ، سه تا سی دی داشت ، اولیو گذاشتیم و خیلی خوب بود تا اینکه خوابمون گرفت و تصمیم گرفتیم یه بار که خوابمون نمیاد فیلم را از اول تا آخرش ببینیم ، بیش از ۲ ساعت فیلم بود ، چی شد که هماهنگی بیداری و استریو شنیدن دست نداد ، یه روز شوهری گفت ادامه ی فیلم را ببینیم ، هر چه قدر گشتم فیلم پیدا نشد که نشد ! بعد رها کردم که خوب همین جاهاست پیدا میشه ، تا الان که چندین سال میگذره ، فیلم پیدا نشده ، اسم فیلم که کلا یادم نمیاد ، هنرپیشه هاشم ، ....با اطمینان نمیتونم بگم و واقعا دلم میخواد در قسمت فیلم های وبلاگ اگه یه روز پیدا شد ، بمونه.

در نتیجه ، اینکه بازی ِ فیلم ها هنوز ادامه دارند ....

فرکانس روز مرتب 🙂

☃️

۳ شنبه

شام ِ امشب 🙂 لطفا خیلی دقیق نشید ، امروز ۴ نوع غذا درست کردم ، گرچه تقلب رسونده شد لازانیا و ترامیسو ،

اما امروز دلش خواسته شام این باشه🙂

راه حل ها 🙂

وقتی مسخرت می کنند چی کار باید کنی ؟

۱. از روش فلسفی شوپنهاور استفاده کن ، یعنی به همسایه ات حمله کن قبل از اینکه همسایه ات به تو حمله کنه ( خیلی منطقی نیست ولی برای بار دوم جواب میده )

۲. اگه میتونی عیبو بر طرف کنی ، سرتو بالا نگه دار و چرا که نه ، در جهت بهتر شدن و رفع عیب باش .

۳. دلت میخوای عیبتو برطرف کنی ، توی ذهنت تلاشتو هم میبینی ، اما زمان ، زمان تو نیست ، رهاش کن ولی زمان و تلاش را گوشه ی ذهنت داشته باش ، این دو یه روز به کمکت میان .

۴. جریان را برای دو نفر تعریف کن ، کسی که هوش همدلی داره ، کسی که هکر ذهنیه ، هر دوشون به کمکت میان 🙂

و قوی باش ، شاید اون روز سه شنبه باشه 💙

زمستونی ها

برای گربه ها غذا پختم و بردم بهشون بدم ، هیچ کدومشون نبودند ، تو روزهای سرد زمستون حواست به گربه ها هم باشه ، بعضی صبح ها می بینم که بچه گربه ها خیلی سردشونه ، ما فکر می کنیم این موجودات سازگار با طبیعت هستند ولی واقعا سردشون میشه و خیلی وقت ها هم واقعا گرسنشون میشه.

هر وقت که دلم میخواد زمستون ، خیلی سرد بشه و برف بباره ، سنگین ، از فکرم آدم ها و موجودات سرما زده و گرسنه هم میگذره و ای کاش یادمون نره که درست برعکس ِ ما خیلی از موجودات زمستون را به سختی زندگی می کنند.

حواست به همه ی تضادها باشه 💙

روزتون عالی 💖

صبح ام با این رنگ شروع شد ، آبی ِ دیگه ، یهو دلش میخواد روزش این رنگی بشه 🙂

صبح یه گربه ی دم خط خطی هم دیدم ، دمش ۳ تا خط داشت ، همین رنگی هم بود ، ۳ شنبه دلش خواسته ، گربه اش ۳ تا خط داشته باشه 🙂

و تا حالا به اینکه ممکنه گربه ای دمش فقط خط داشته باشه ، فکر نکرده بودم ؛ یافته‌های پژوهشگران از طریق حمایت از تئوری آلن تورینگ، ریاضی‌دان برجسته در دهه ۱۹۵۰، مطرح شد. تورینگ پیشنهاد کرد که الگوهای متناوب حیوانات مانند راه‌راه‌ها، زمانی ظاهر می‌شوند که یک مولکول فعال‌کننده تولید یک مولکول مهارکننده را افزایش می‌دهد و این دو مولکول در یک بافت با هم درمی آمیزند.

امروز ریاضی هم دلش خواسته آبی بخونه 🙂

و صدای پارس ِ یه سگ از دور توجهم را جلب کرد ، که چی میگه ، چند لحظه بعد دوتا سگ از روبرو اومدند و به اون سگه که پارس می کرد توجه کردند و پارس دوم سگ ، که یکی از سگ ها کاملا ایستاد و نگاهش می کرد ، اون یه سگه رفت کمی اون طرف ، اولش فکر کردم سگ پارس کننده هیجانی شده و مثلا داره به اونا صبح بخیر میگه ، اما ظاهرا منظورش چیز دیگه ای بود ، آخه چرا ما آدم ها زبان ِ این ها را متوجه نمیشیم ، فکرمون مشغول میمونه که جریان چی بود آخرش 🥴

و اینکه زمان ِ صبحم سریع داره میگذره و برنامم چی شد ؟🙃 اجازه میدم به صبح هر طور دلش میخواد بره جلو و برناممو بزارم برای عصر .

و خیلی از وبلاگ ممنونم که روزو به جای آبی قشنگ شروع کرد و انگیزه شد برای ادامه 💖

تذکر نوشت : روزتونو قشنگ شروع کنید حتی اگه رنگ ِ آسمون به رنگ دیگری باشد 🙂

سه شنبه ☃️

برنده ی  بازی مقایسه تفکر ۱

برنده ی بازی مقایسه و تفکر را وبلاگ اعلام میکنم ، که هر چه قدر تبلیغاتی سعی کرد ذهن وبلاگ را بهم بریزه ، موفق نشد و از اونجایی که بی دل دهلوی هم کلافه شد از تبلیغات ِ غیر مرتبط در صفحه ، جوابشو داد ، من ندادم ها ، جناب بی دل جواب دادند 😅 ایشون سعی کردند شعرهاشونو مرتبط با تصویر سازی تبلیغاتی نمایش بدند.

کدومشون آتش اند ، کدومشون ریحان حالا ؟😅

به شاعر ِ تنها هم گیر داده تبلیغاتی 😅 بعید میدونم دلسوز باشه تبلیغاتی !

اینم جناب بی دل سفارش دادند ، عکس شامپوی ضد شوره بهش میاد 😅 شعر پایینی هم تاکید داشتند که بی دلیل نیست به من لقب بی دل داده اند 🙂

اما چون خیلی رفتی رو اعصابم ، دیگه بهار به خانه ات نمیارم 😅

☃️

ساعت صبح ماه ☃️

امروز دوشنبه ، یک صحنه ی زیبا در ساعت ۶ و ۵۰ دقیقه دیدم ‌ و از اینکه ستاره داره به حرف ماه گوش میکنه ، خوشم اومده ، فقط نمیدونم چرا ماه این طرفی ایستاده تو عکس ؟!

این ستاره ، همون ستاره ی آبیه ، خیلی به صبح و طلوع علاقه داره ، ستاره ی طلایی هم شب ها روبروی ستاره ی آبی می درخشه و نمیدونم به صبح علاقه داره یا نه ، احتمالا خوشش نمیومده تو قاب تصویر باشه ، واسه خودش در گوشه ی دیگری از آسمون نظاره گر طلوع بوده ، پای ثابت صحنه های زیبای وبلاگ ، فعلا این دو تا هستند ، شب و روز 😍

دوشنبه ، امروز به خاطر ماه و ستاره

پازل

وبلاگ از وقتی این رنگ 2024 را دیده ، خیلی با من بحث میکنه ، میگه این اصلا رنگ هلویی نیست ، پرز هلویی دیگه چه رنگیه ؟! بیشتر شبیه آجره ، کلی هم سوال بر انگیز شده که کی آخه قاصدک را رنگ‌پرز هلویی میکنه ؟!

بعد این رنگ پرز هلویی به هنرپیشه های خانم هم نیومده ، چه برسه به هنرپیشه ی آقا 😅

به وبلاگ میگم ، منم سال پیش یه لاک خریدم که توی ظرف لاک قشنگ بود ، اما وقتی زدم به ناخن ها ، شبیه ساتن رختخواب های مادربزرگ های قدیم میشد و همش به خودم میگفتم این رنگ لاک به تاریخ می پیونده ، اما یهویی مد شد 😅 در ۲ زمان مختلف از رنگ عکس گرفتم که شاید بهتر بشه ، ولی در کل وبلاگ راست میگه ، اصلا هلویی نیست ، بیشتر آجریه .

شمعدانی ایرانی ، چنین برگ های کوچکی به زمستان ِ روزهای من هدیه داده است که بگوید اگرچه من بلد نیستم مثل شمعدانی سرخابی در زمستان شکوفه دهم ، اما چند برگ مینیاتوری از نزدیک خاک برایت می رویانم ❤

شمعدانی ها در پازل دنیایی من ، همسفر خواهند ماند تا همیشه ☃️

یک روز آفتابی زمستانی ☃️

سلام به یکشنبه ی زیبای دیگر در زمستانی زیبا ، سلام به انتظار ماه برای دیدن جواب معما ، سلام به تمام ذهن های زیبا که معما را حدس زدند 🙂

خیلی ها گفتند نقاشی یا color ، بعضی ها گفتند ایران ، انسان ، human و اولین کسی که سریع تقلب را گرفت تالی بود که گفت داستان و بعد یکی یکی با مفهوم و اینکه یه جورایی مطمئنید گفتید قصه ، آخرین کسی که بلاخره تقلب را گرفت میون هرج و مرج صدای ذهن ها ، آبی بود ، چرا به تقلب ها بی اعتماد بود ؟😂 بعضی هاتونم چند بار گفتید ، کم مونده بود بگم خیلی خوب صداتون به من رسید.

و اشتباه ترین حدس دوست داشتنی ، حدس ماه بود که ستاره را نشون داد ، اما فکر کنم منظور ماه هم این بود که داستان فقط ماه و ستاره 😍 و خنده دارترین حدس که اتفاقی درست در اومد و عین کلمه را گفت ، استوری چیست ، بود 😅

استوری چیست ؟ استوری یعنی ما میدونیم برای اینکه چشم و چار ما را در بیارید استوری میزارید و ما هم برای اینکه چشم و چار شما در بیاد ، اصلا به استوری هاتون نگاه نمی کنیم.

حدس تبلیغاتی چی بود ؟ با اینکه تبلیغاتی خیلی رو مخ من رفته بود ، ولی وسط تقلب گرفتن ها ، یه تقلب وسیع رسوند ، جمله اش هم این بود :

تو را می خونند ، منظورش شاید خوندن بود ، چون تقلب رسوند ، حدس تبلیغاتی را هم ربط میدم به story .

شنیدن صداهای ذهنی شما چه تصویری چه غیر تصویری در دنیایی که باور هایش را توهم می پندارند ، زیباترین ارتباط ذهنی در این مدت برای من بود .🌹

☃️یکشنبه ۱۷ دی ، جواب معما ☃️

شگرف ☃️

" هیچ وقت در عمرم نمی دانستم که یک محیط هنری چه تاثیر شگرف و آرام کننده ای بر روح انسان دارد. "

در آسمون پنجره نمی گنجی

چنان بی کرانه ای که هر ستایشی محدودت می کند

🌺

ابرهای آسمون ِ امروز آهنگ حرکتشون ، شبیه آهنگی بود که این ابرها داشتند 🙂

و ابرهای ما به کدام آسمان و پنجره می روند ؟ 💙

آسمون ، بارون ، ابر ، باد ، خورشید ، آبی ها ، ثبت تصویر در قلب ، نگاه ، انعکاس ، موزیک ، کتاب ، وبلاگ

امروز شنبه مهم نیست چندم

وقتی هنوز گنجشک ها شادند ‌و از شاخه های درخت پسته به شاخه های مو می پرند و با هیجان یکدیگر را صدا می زنند ، وقتی هوا ، هوای باران است ، وقتی بارانش یک جور دیگه ای است و هر قطره اش عاشقانه به زمین می رسد ، وقتی شمعدانی سرخابی شکوفه ی دومش را به نمایش گذاشته است ، وقتی زمین نفس می کشد ، وقتی تو 💙 مهربانی ، چگونه من از حس های خوب و شادی های کوچک که ارزششان یک دنیا و کمی فراتر است ننویسم ؟!

☃️

سکوت🖤

سیاست جنگ است و در جنگ، حقیقت اولین قربانی است.»

- جف گرینفیلد

تاثیر روز ها بر یکدیگر 📕

امروز یه جوارایی شبیه دوشنبه شده ، از دیشب گلو درد دارم یه جوری دوباره خسته طور شدم دلم میخواست ساعت ها بخوابم ، از خواب که بیدار شدم ، خوابم یادم بود😁 خیلی قشنگ یه دنیا توی خوابم هم دارم ، اونجا زندگی می کنم ، گاهی وقت ها زمانش عقب میره ، گاهی وقت ها جلوتر از زمان کنونی ، خوابم خیلی پیشرفته تر و لوکس تر هم شده بود ، بعد توی خواب ذهن ِ دوستای وبلاگ توی ذهن من بود ، ببینم وبلاگ اینا تو ساعتی که من خوابم ، بیدارند ؟ امروز به این فکر کردم که میگند دنیای دیگه ممکنه اصلا وجود نداشته باشه ، اما فکر کن با خودت انسان ها و انسانیت هایی داشته باشی که هر جور که دلت بخواد لحظه هاتو بسازی ، برای همینه همش بهت میگم فراتر از دنیا باش.

وبلاگ هم کم کم بیدار شد و میگه اون صحنه را دیدی که پسر کوچولو اومد ، ما(ذهن من و ذهن وبلاگ ) از دور نگاهش می کردیم تو میگفتی میتونم ۳ سالگیشو توی چهرش ببینم ، همون زمانی که دنیا را پر از هیجان و شور و بازی و شیطنت و لبخند میدید ، کم کم داره بزرگ میشه و به حقیقت های دنیا پی میبره .

امروز بهم گفت حالا که مریض شدی ، نمیتونی دیگه غذا درست کنی ؟😔

خونه مرتب شد ، ناهار رفت روی گاز ، یه صبحانه ی کوچیک خوردم ،ادامه ی خاطرات و لحظه های قشنگشو توی دفترش نوشتم .توی دفترش یه چیزهایی را توضیح دادم براش و جایزه هم در نظر گرفتم .

یه قسمت جریمه هم داره

جایزه ها شامل جایزه ی بزرگ ، جایزه ی خواستنی خودش ، خوراکی مورد علاقه اش

ازش خواستم که تمرین کنه حتی اگه من به ذهنش دستور ندم ، از ساعات ِ بازی دیدن اینترنتی کم کنه .

و امروز چهارشنبه و طبق روال چهارشنبه ها ، نظم حاکم بر هوای خونه و آرامش در جریان .

و این نشون میده که چهارشنبه در فرکانس ِ ذهنی وبلاگ تاثیر مثبت داشته است .

☃️