چه تند تند می خواد بره ، بشین حالا🙂 با یکشنبه هستم ، چشمش افتاده به چرخ سریع گردون دی ماهو و میخواد اونم تند بره ! حیف که یکشنبه هست و باید لبخند زد🙂 چرا منو چشم زدین ؟ اگه نگین کار کدومتون بوده ، تخم مرغ باید بشکنم ، یکی یکی اسم هاتونو بنویسم ، ببینم کار کیه ؟ خوب یهو از دوست داشتن ِ زیاد هم آدمو چشم میزنند ، مگه نگفتم عینک هاتونو بزنید 😎 زل میزنند به وبلاگ ! والا ! آدمو میبرند به چشم ! داغون شدم خوب🥴 بعد حافظ میگه مهربون تر باش ، من هی تلاش میکنم مهربون باشم ولی خوب یهو آدمو چشم میزنند ! باید از حافظ هم تقلب بگیرم ، کار ِ این تبلیغاتی نیست ؟ جون من نیست ؟ نه که میخواد زیادی عیب و ایراد از آدم بگیره و با کاری هم دست بشه که یه پول خوب به جیب بزنند ، بعید نیست !
اگه ببینم چنین حرکتی از تبلیغاتی سر زده باشه ، انتقام میگیرم ! البته انتقام های من شیرینه 😅
ببین چه بلایی سر ِ آدم میارن ! یکشنبه میگه چرا این طوریند ؟ میگم نمیدونم والا !
فال حافظ ....از اینا بعید نیست ، فال را هم محاصره کرده باشند ، آخرش یه روباه بود ! احتمال زیاد حیله ای در کار فال بوده ، ولی خوب ...حالا منم یه روز فال ِ تحمیلی بهشون میدم😅
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر کار اهل دولت میکنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
و از رفیقان ره استمداد همت میکنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطفها کردی بتا تخفیف زحمت میکنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تیر بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
از سعدی هم فال گرفتم 😅 بعید نیست به سعدی هم روباه حمله کرده باشه ولی خوب ...
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
باید ببینم اسم ِ کی در میاد ؟
اسم هاتونو یادم رفته ، یه بار مرور کنم 😎