آخر هفته ی پاییزی

تصمیم گرفتم برای آخر هفته ، به جز پفکی که ظهر با پسر کوچولو خوردیم ( از اون پفک نمکی های زمان خودمون که اون موقع خوشمزه بود ولی بعدا دیگه نبود و امروز که خیلی خوب بود مزش ) ، شام سیب زمینی سرخ کرده به خودمون هدیه بدیم . پسر کوچولو از علاقه ی زیاد ، خواسته در تدارک دیدن غذای مورد علاقش کمک کنه ، سیب زمینی ها را خرد کردم و سپس شستیم ، میگم میبینی موقع شستن داخل ظرف ، آب سفید رنگ میشه ، این یعنی سیب زمینی نشاسته داره ، با جدیت و دقت در فهم کلمه میگه آهان نشُسته ، میگم نشسته نه نشاسته ، با شیطنت و لبخند میگه آهان نشِسته 😁 و این چنین عصبی بودن سیب زمینی های نشاسته ای را با تغییر واژه به نشسته با ضمه وکسره ، بر طرف کردیم و لذت بردیم از سیب زمینی سرخ کرده ی خودمون تو شب پاییز🍂🍃🍂

جبران

امروز یه روز خاص برای من و پسر کوچولو بود ، روزی که اون حسی که ۳۰ سال پیش بهم دست داد و دلت میخواست پر از بودن باشه را در نقش خودم جبران کردم ، ۳۰ سال زمان زیادی بوده ولی جبران شد...🍂

...

امشب بر خلاف دیشب خیلی خوابم میاد ، طوری که به ثانیه نکشه ، خوابم برده ، اما نه که همیشه بی خوابی هامو اعلام کردم برای حفظ تعادل خواب آوری را هم اعلام می کنم ، بر خلاف دیشب که فقط ستاره دیدم ، امروز عصر ماه سفید و امشب ماه طلایی هلالی را تو آسمون دیدم ، ماه هم که معلومه وقتی نیست یا سرکوچه است یا بالای مرکز خرید ، پسر کوچولو قبل خواب داستان اعداد را خواست ، یعنی یادمه که یه شب این داستانو از خودم ساختم ولی از کلیتش چیزی یادم نبود ، پرسیدم یادت هست ، شروع کرد و باور نمی کردم داستان چندین ماه پیش که فقط یه بار گفتم یادش بمونه ، داستان صفر و یک بود که از کوه بالا می روند و کم کم بقیه اعداد را می بینند ، هیچی برای بقیه اعداد مفهومی نداره و مورد سوال و تعجبه ! بعد از یک ، اعداد دیگری هستند که خودشونو بالاتر میدونند ، تا اینکه در مسیر وقتی هیچی خسته میشه ، میشینه کنار یک و بقیه اعداد که از بالا نگاهشون می کنند یه عدد جدید میبینند ، کم کم دلشون میخواد کنار هیچی بشینند که عدد جدید خودشون را کشف کنند و ۹ میشه مغرور ترین عدد که وقتی هیچی کنارش قرار میگیره ، خودشو از بقیه اعداد بالاتر میبینه که یه هیچی دیگه از پایین کوه کم کم میاد بالا و در نهایت عدد ۱۰۰ ساخته میشه و خوب خوب داستان قبلی یادم نیست ، اما وقتی دوتا صفر کنار هم قرار میگیرند شبیه یه دوربین میشند که بقیه اعداد را میبینند و یک خوشحاله که دوتا هیچی داره و از بقیه عدد ها بزرگتره .فکر کنم داستان دفعه ی قبل هیجان بیشتری داشته و این بار خیلی خوب جزئیاتش یادم نیست ، با همین داستان ساده هم برق چشمای پسر کوچولو و لبخندش وقتی یک با دوتا هیچی میشه ۱۰۰ و بالاتر از ۹۰ میشه ، برام جالب بود .

درگیری روزها

امروز خیلی دلش میخواست شنبه طور باشه ، در حالیکه سه شنبه میگفت فردا جمعه است ، درگیری روزها بمونه برای خودشون ، امروز ، ای روز زمستانی ام ، تو بهاری و من بهاری تر 🙂

وبلاگ از صبح ، مغز منو نابود کرده ، تا دلش خواسته نوشته ، باید دوباره ببرمش به حالت فریزینگ ، نمیزاره ۲ دقیقه آدم برای خودش باشه ، ولی مگه ذهنی که پرواز کرد را میشه جلوشو گرفت .

پرنده بیشترین ساعتی که میتونیم بخوابیم را 8 و 30 دقیقه اعلام کرده و تا حضوری من و پسر کوچولو را نبینه دست از بیدار کردن ما بر نمیداره .خیلی دوست داشتنیه این آبی مهربون کوچولو💞 به نظر میاد کمی سرما خورده چون غر میزنه ، چشمش هم خارش و دارو ریختم توی آبش.

موهامو سشوآر کشیدم ، اسپری نزدم ، امروز به حالت زیبا شدن رفته ، سایه ی مات سبز روشن زده ، برای تکمیلش سایه ی طلایی براق و به روش ترکیه ای ها ، خط چشم مدادی مخملی طور ، داستانش از اون جایی شروع میشه که یه مسابقه از دخترها بود ، دقیق یادم نمیاد ، یه سری معیار بود و مدیریت در خرج کردن و سپس زیبا شدن.یه روز این ها را غافل گیر کردند و یه زمان ِ خیلی کوتاه بهشون دادند که هم باید خودشون آرایش می کردند و هم سریع یه لباس میخریدند ، فرصت پرو هم نداشتند ، اینا همشون خط چشم ِ مدادی را برداشته و به صورت مخملی گوشه ی چشم فقط کشیدند ، در حالیکه من فکر می کردم خط چشم مایع و دنباله دار می کشند ، خیلی سریع و راحت بدون ادامه دادن خط چشم ، یه حالت به چشماشون دادند ، از همون روز از این سبک مخملی و سریع و بدون دنباله خوشم اومد .

کارهای خونه را انجام دادم ، پسر کوچولو غرق در انواع بازی های ماشین های مسابقه ای و پلیس بازی ، یه بازی هم داره میگه بزن بریم توی شهر ، این بازی پلیسی خیلی جالبه و پسرکوچولو دوستش داره با اسم پلیسشم ارتباط خوبی برقرار کرده .توی رویاهاش خودشو یه پلیس میبینه. منم میرم باهاش توی رویا ، چنین پلیس خوش تیپ ، مهربون توی شهر باشه ، مگه میشه شهر به هم بریزه .

این روزها بهش سخت گیری نمی کنم و دلم میخواد در دنیای بازی ها باشه ، گاهی بین بازی درس هم میخونیم و توجه میکنه و این واسم ارزشمنده.

کتاب دستور زبان فارسی را میخونیم ، بعضی از کلمات را شنیداری نمیدونه و باید معانی بیشتری بهش یاد بدم .فکر میکردم کلمه ی روستا را معنیشو میدونه ، اما نتونست معنی کنه ، در حالی که اگر این مکان را ببینه میدونه که روستا هست ، ازش خواستم تصورشو از روستا بگه، زیر کلماتی که شنیداری نمیدونست چه معنایی دارند خط کشیدم تا دوباره بخونیمش .

صدای وو را بامزه ادا میکنه و خوب یادش گرفته .اعداد ۱ و ۲ را خوب مینویسه ، اما ۳ را نه .شمارش خوبه و مفهوم اعداد را خوب یاد گرفته .

بخوام از این روز بنویسم پر از حرفه و تا شب ذهن برای وبلاگ حرف داره ،

یه کم مهم بنویسم :

در مورد سیگار و دود باهاش حرف زدم ، کنار گل ها و درخت ها زیر آسمون نشسته بودیم ، صدای گنجشک ها میومد ، زیر پامون پر از سیگار های کشیده بود ، در راه رفتن ها ، در خرید ها ، در فروشگاه ها ، آدم هایی را میبیند که به ناچار سیگار می کشند و مراعات کودکان از یادشان رفته است ،

پسرم ، آدم ها با سیگار به ذهنشان هم آسیب می رسانند ، آنها شاید از دست غم و ناراحتی و سختی به نیکوتین پناه می آورند ، اما جایی متوجه می شوند به ذهنشان آسیب رسانده اند که برای موفقیت و شادی هایشان نیز دود را به خود هدیه می دهند و این آسیب ِ جدی تری هست .

تو اگر روزی پلیس ذهنی یک شهر شدی ، همدلی کن و این آدم ها را نجات بده ، جایی که کودکی می نشیند که نفس بکشد زیر پایش سیگار ها نباشد ،

جایی که خرید می رود ، جایی که میخواهد از طبیعتش لذت ببرد و حتی در باغ رستوران ها .

تو الفبا و اولین اعداد را یاد میگیری ، در حالیکه شهر و شهرهای ما خیلی چیزها را فراموش کرده اند ،یا شاید خوب یاد نگرفتند ، کسی هم به یادشان نیاورد، کسی درست را یادشان نداد ، کسی همدلی نکرد ، کسی کمک نکرد ، کسی یادآوری نکرد ، کسی مراقب نبود ، رها شدند و درست ها از یاد رفت.

گاهی میبینم کودکانی که در ماشین نشسته اند و پدر و یا مادرهایشان بدون توجه به کودک دود را با پنجره های بالا به وجود آن کودک می دهند ، در باغ رستوران ها و رستوران هایی که دود و الکل سرو می شود ...

گشت زدی در شهر اما برای کودکان کاری نکردی !

زمین ِ من پر از دود ، آسمانم هم و من بهار شوم ؟ می شوم تا یادت بیندازم شهر و شهرهایت مدیریت را از دست داده اند ! حال ِ کودکانت خوب نیست ...

کلاس های تابستونی

امسال پسر کوچولو را با بعد از کلی تحقیق و بررسی دوتا کلاس ثبت نام کردم ، کلاس اول چند ماه ادامه داشت ولی چون خصوصی بود پسرکوچولو دچار یکنواختی و رسیدن به اینکه من بلدم رسیده بود که به درخواست پسرکوچولو کلاس از حالت خصوصی در اومد ، اما چون میزان یادگیری فرق میکرد ، به برابری نرسید و باز شد خصوصی و در نهایت به خواست پسرکوچولو کلاس را ادامه ندادیم.پسر کوچولو توی این کلاس واقعا عالی بود و نسبت به سنش خیلی خوب یاد گرفت ، اما هم سن هاش نتونستند دوام بیارند و پسر کوچولو تنها شد.

کلاس دوم فقط چند جلسه ادامه داشت ، در حالیکه من فکر میکردم که پسرکوچولو در این زمینه بسیار استعداد داره و میتونه در حالت رسمی کلاس بیشتر به استعدادش جهت بده ، از همکاری و ادامه امتناع ورزید.اولش یه کم ناراحت شدم و رفتم توی مشاوره خوندن.

خوندمو و گشتمو و خوندم تا رسیدم به یه مشاوره ی درست ، اینکه برای یادگیری تا ۱۱ سالگی فرصت هست ، بیشترین مهارتی که کودکتون نیاز داره بازی و شادی هست و چه خوبه که اگر نیاز به حضور شما داره ، خودتون به نیازش جواب بدین.

یادمه برای جدا خوابیدن پسر کوچولو هم، از سه ماهگی تلاش کردم ( به شیوه ی فرانسوی ها ) سپس ۹ ماهگی ، سپس یک و نیم سالگی ، سپس ۲ سالگی و چون تمام شیوه ها و رفتارها جواب نداد ، خسته و نا امید بنا را بر این گذشتم که وقتش نشده ، خیلی اتفاقی یه برنامه از تلویزیون پخش میشد که مشاور میگفت ، چرا این قدر خودتونو اذیت می کنید ، مطمئن باشید بچه ی شما قرار نیست تا ۱۱ سالگی بهتون بچسبه.

توی ۳ سالگی پسر کوچولو یک شب خودش گفت که دوست داره توی اتاق خودش بخوابه ، شب ها تا زمان خواب کنارش هستم و با یه حس امنیت خوب میخوابه ، تا حالا نشده از دیدن خواب بدی بیدار بشه و گریه کنه ، اگه بیدار هم بشه توی خواب و بیداری راه میره و خودشو میرسونه به من و چند ثانیه بعد خواب .

امروز بهش گفتم دوست داره برگرده به اولین کلاسی که رفته که گفت مامان خودت بشو خانم معلم من .

مدیر آموزشگاه کلاس دومی که چند جلسه رفتیم و دیگه نرفتیم ، گفت که اگه بچه ای مهارتی را دوست داشته باشه خودش با اشتیاق بیانش میکنه ، ادامه میده و همکاری میکنه ، به حرفش فکر کردم که میتونه درست باشه.

چند تا تصویر نقاشی کودکانه از تمساح به پسر کوچولو نشون دادم و بهش گفتم دوست داری کدوم یکی از اینها را نقاشی کنم واست ؟

گفت دومی ، همین که شروع کردم گفت مامان تو بلدی اما من بلد نیستم .نقاشی را کشیدم و رنگش کردم ، پسر کوچولو هم بی توجه مشغول بازی خودش بود ، نقاشی را گذاشتم جلوشو و گفتم میتونی اینو بکشی گفت نه نمیشه ، بهش گفتم من ازت نمیخوام اینو بکشی یه کم فقط شبیهش ، هر چیزی که به ذهنت میاد .

شروع کرد به کشیدن و کم کم به جزیئاتش توجه کرد ، دندون هاش ، ناخن هاش و ...یک تمساح که با نقاشی اولیه بسیار تفاوت داشت و خیلی جالب تر هم شده بود.

با هیجان بهش میگم این عالیه ، ببین چه قدر از نقاشی من جالب تر شده.

چی میشه رفتار شناس کودکان در فلان کشور ، میگه کودکی که از یک نقاشی ، نقاشی جدید میسازه ، ذهن خلاقش فعال شده و نمره ی بیشتری می گیرد، در حالیکه در مدارس و محیط های آموزشی ما ، به کودکی که عیننا طرح میزند و رنگ میزند افتخار می کنند .

امیدوارم در هیچ کجای جهان معلمی نباشد که با دیدن نقاشی جدید و خطوط جدید ، رنگ آمیزی جدید بگوید ، این دیگر چیست ، این که نقاشی ای که من میخواستم نیست.

.....

پسر کوچولو علاقه ی زیادی به انگلیسی داره ، کارتون های انگلیسی را به خوبی متوجه میشه ، کتاب های آموزشی زبانشو خودش میاره و با هم میخونیم حتی بعضی شب ها به جای داستان . کم کم از کتاب و آموزش خارج شده و گاهی میگه مامان انگلیسی صحبت کن ، یا این کلمه به انگلیسی چی میشه ، گاهی با شنیدن برخی کلمات هم ترجمه میکنه.

بعضی کلمات کاملا از یادم رفته و گاهی بهش میگم بزار از توی دیکشنری ببینیم و این چنین متوجه میشه که منم کامل نیستم و باید تلاش کنم.

.....

اگه از بچه های مدرسه بپرسی ، از کدوم درس بدشون میاد ، میگن عربی .

توی راهنمایی یه معلم عربی داشتیم که ۱۵ دقیقه درس میداد ، بقیش با بچه ها صحبت می کرد ، فیلم مورد علاقتون چیه ؟ موزیک مورد علاقتون چیه ؟ رنگ مورد علاقتون چیه ؟ سفرهایی که رفتید ، سرگرمی ها و علاقه ها .

یه کلاس شاد ِ شاد ، نمره ی عربی همه ی بچه ها خوب .

درس دادن یه مهارته ، اما خوب درس دادن و درک بچه ها یه مهارت دیگست .بیشتر از فارغ التحصیل شدن با نمرات بالا ، این بچه ها نیاز به روزهایی دارند که بتونند خودشون باشند. وقتی خودشونو خوب پیدا کردند میتونند با عشق مهارت هاشونو ادامه بدند و یادمون باشه ما به ذهن و افکار جدید نیاز داریم ، هر زمان که اختراعی به وجود آمد ، هر زمان که ذهنی کمک کننده ی یک دنیا بود ، ذهنی جدید مسیر را تغییر داده بود ، یادمان باشد که در گذشته نیز با افکار جدید جنگیدند و حتی نادرست خواندنشان اما یک روز به بشریت حقایق ثابت شد.

افکار حتی میتوانند تا میانه دوام بیارند و نفر دومی ادامه دهنده باشد ، مثل ذهن های فیزیکدانان .

و یادمان باشد جرقه ی افکار جدید حتی اگر در آینده اثبات شود که نادرست است ،ادامه ی شروعی دوباره و اصلاح و ظهور یک مسیر درست است.

پ.ن : عنوان را بعدا میگذارم.

مفهومی از ایران

این روزها نه گفتن های پسر کوچولو بسیار زیاده شده است و طبق گفته ی دکتر هلاکویی ، برای کودکی که زیاد نه می گوید جشن بایستی گرفته شود 🙆‍♀️

 

من به پسرکوچولو : مامانی یه وقت هایی بچه ها باید به حرف بزرگ ترشون گوش بدند و نگند نه ، باید بگند چشم.

 

پسر کوچولو : چشم مامان

 

چند دقیقه بعد ، این کار را نکن عزیزم .

پسرکوچولو : نه نه نه

من : پس چشم مامان چی شد

 

پسر کوچولو : باشه چشم مامان و دوباره نه 😍

 

یکی از چیزهایی که نتونستم بهش یاد بدم ، مفهومه کشوره و در نظرش اسم کشور هم یه مفهوم حل نشده ، گاهی وقت ها به پرچم میگه ایران ، درسته ، اما کلیتو نتونستم بهش یاد بدم .

 

بعضی وقت ها هم از جاهایی که خوشش میاد میگه اینجا ایرانه .

 

ایران

لغت‌نامه دهخدا

ایران . (اِخ ) پهلوی ، «اِران » . به کشور ایران در عهد ساسانی «اران شَتر» میگفتند. در عصر هخامنشی ایی ریا نام قوم ایرانی بود و این کلمه را نام قوم اُسِّت ِ قفقاز بصور «ایرون »، «ایرو» و «ایر» بخود اطلاق کرده اند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). کلمات آریا، آریائیان و ایران و امثال آن که در زبان باقی مانده از این کلمه گرفته شده است

 

 زبان اوستایی واژه اَری-یانِمْخْشَثْرَ (ariyānēmxša0ra) به چم گسترده (قلمرو) آریایی است که در زمان ساسانیان این مفهوم برابر با واژه اِرانشَتْر (ایرانشهر

 

خود واژه اِر (ēr) به چم آزاده، نجیب و همچنین سپاهی نیز است. بنابراین زمانی که می گوییم اِران به چم آزادگان و نجیبان است و از این رو می توان کشور پهناور ساسانی را سرزمین اِران (آزادگان) دانست. واژه اِر امروزه ایر خوانده می شود. ایرتن به چم فروتن است زیرا ایرانیان بسیار فروتن و بدون خودپسندی بوده اند و در برابر آن واژه اناایرتن است که به چم خودپسند است.

 

واژه اِران پارسیگ چندینه (جمع) واژه اِر (ēr) است زیرا در زبان پهلوی برای چندنگی دو نشان است که نشان ان برای جاندران مانند جانوران، زنان، مردان و همچنین اِران و برای بی جان ها (جمادات) نشان ایها به کار گرفته می شده است که امروزه ما آنها را ها می گوییم همانند کتاب ها، خانه ها، ماشین ها.

 

 

معنی و ریشه یابی کلمه ی ایران جالب بود و فکر می کنم اگر از دانش آموزان معنی ایران را بخواهیم ،کمتر کسی بلد باشد .

استرس از نوع الکیش

باید اعتراف کنم ، یه وقت هایی توی زندگی استرس میگیرم ، الکی 🥴

امروز به این فکر کردم ، چی میشد همه ی آدم ها حالشون خوب خوب میشد و هیچ کس غصه نمیخورد  ، همه با هم خوب خوب بودند ، با آرامش زندگیشونو تا آخر می رسوندند .

نه واقعا راه نداره ؟

 

ستاره امشب جلوی ماه ایستاده بود و کاملا خودنمایی می کرد😁 انگار یه کمی هم ماه حولش داده بود این طرف تر ، ماه دست به سینه نگاه می کرد ، منتظر بود ذوق زدگی منو نسبت به ستاره ببینه ، که رو به هردوشون گفتم :

 

کاش حال همه ی آدم ها خوب ِ خوب میشد و از آشپزخونه اومدم بیرون.

ماه و ستاره تازه فهمیدند که یه غمی توی دنیای آدم های یه قطعه از زمین هست ولی دوتاییشون یه چیزو خوب میدونند ، زمین که خیلی قشنگه... ،امشب یه نسیم خنکی میاد از آسمون به زمین میاد🍀

 

وقت هایی که خسته میشم و میوفتم ( افتادن به معنی واقعی کرونا زدگی) پسرکوچولو ، با یه لیوان آب میاد بالای سرم ، بیا مامان واست آب آوردم ، بخوری زود خوب بشی😍

امروز شوهری حالش خوب نبود و انگار پسرکوچولو استرس منو هم فهمید ، سریع گفت ، مامان نگران نباش الان واسه بابا آب میارم بخوره خوب بشه.❤

اولین بار توی دلم خواستم زودتر بزرگ بشی ، آخه سه سالگی تو دردانه ی من چرا باید با استرس ها ، حال بد و غصه های ما همراه باشد.اما این روزها می گذرند و دارند از تو مهربانی می سازند جان ِ من 🌺

یک گل و یک درخت

حاصل چند جلسه آموزش نقاشی به پسرکوچولو را بر درب اتاقش یافتم و زیبا تر از زیبا بود 😍

 

یک گل و یک درخت  ❤🙂

جلسه ی ششم

من : واتس یور نیم ؟

پسر کوچولو : مای نیم ایز مامانش

😅

 

خوب عزیزم این جلسه تا همین جا کافیه ، دیگه جلو تر نمیریم  که بیشتر قاطی نشه😍

جلسه ی پنجم

من : هلو

پسر کوچولو : های 

من : ها آر یو ؟

پسر کوچولو : فاین گیمز

من : وات ؟

پسر کوچولو : گیمز

من : فاین تنکس 

پسر کوچولو : گیمز گیمز گیمز

من : گیمز یعنی چی ؟

پسر کوچولو : یعنی تویز

من : اون وقت تویز یعنی چه ؟

پسر کوچولو : تویز یعنی اسباب بازی ها 

 

من : اوکی پس شما گیمز و تویز ( ز ) و ها را هم بلدی🙄

 

پسر کوچولو : اوکی یعنی باشه.

 

من : 🤗🥰😘 

 

# امروز روز کاری خلوتیه بینش کلاس زبان برگزار کردیم🙂

برای پسر کوچولو

آموزش زبان 

ادامه نوشته

دوست داشتن غیر منتظره

یه نوعی از دوست داشتن هست که غیر منتظرس مثل اون وقت هایی که عزیزترینت غافل گیر کننده دستای کوچولوشو میندازه گردنت و میگه دوستت دارم و چه قدر بعد از این دوست داشتن تو یه مامان قوی تری میشی 💞

شبیه این :  دانلود

 

 

 

خاطره ی امروز

دیروز یه کمی بارون آمد و هوا خوش بو شد و خنک هم شد.

هوای خنک اول صبح و آب سردی که میزنی به صورتت حس خوبی داره.

گنجشک ها همیشه ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه بیدار میشدن امروز ساعت ۵ بیدار شدن.

پس نتیجه میگیریم وقتی بارون میاد گنجشک ها انگیزه ی بیشتری واسه بیداری دارن.

 

وقتی عجله داری و میخوای سریع موهاتو درست کنی و بری مهمونی ، خوب در نمیاد ، بعضی صبح ها که از خواب بیدار میشم و توی آینه خودمو نگاه می کنم ، میگم من تو خواب رفتم آرایشگاه ؟

این موها را کی به این زیبایی براشینگ کرده😂

 

امروز یکی از همون روزها بود ، یادم افتاد سفر که بودم دوتا  سنجاق سر  پاپیونی به یاد دوران جوانی خریده بودم.حالا که به صورت خودکار این قدر زیبا شده ، این دوتا سنجاق سر را هم بزنم که عالی تر بشه.

 

از صبح همه جا را گشتم ولی نبود.احتمالا پسرکوچولو یه بلایی سرشون آورده.

 

این جوجه رنگی ها را دیدید واسه بچه ها میخرن ؟

بعد با خودشون میارن خونه ؟

اگه مامان خونه هم حواسش نباشه ، جوجه یا له میشه زیر دست و پا یا یه بلایی سرش میاد.

 

جمعه که گلدون می خریدیم ، پسر کوچولو گفت ، منم لیوان چایی می خوام.منظورش از لیوان چایی همون گلدون هایی بود که شبیه فنجون هستند.اومدیم خونه و واسش توی یه گلدون کوچولو یه گل کوچولو کاشتیم.

مثل اون جوجه ها، هر روز این گلدونو از این طرف به اون طرف میبره ، دیروز هم موقع کارتون دیدم گلدون خالیه ، گل یه طرف ، خاک ها روی زمین.

 

دوباره گل را گذاشتم توی گلدون ، سریع گلدون را بغل کرد و بلند گفت : واسه منه.

 

من : میدونم واسه تو هست عزیزم اما نباید این بلاها را سرش بیاری که😁

 

* اگه این گیاه پسرکوچولو یه روزی بزرگ شد ، عکسشو میزارم اینجا🙂

 

و همین طور که خوش اخلاق هستید ، کمی در حد اعتدال از سبکتون خارج بشید و تنوع ایجاد کنید ، اگه همیشه طبق سبک خاصی لباس می پوشید امروز به تغییر رنگ ها و سبک یه مقداری فکر کنید.

 

یه موزیک قشنگ گوش کنیم و روز را خوب تر از خوب ادامه بدیم.با حال خوب و همچنان خوش اخلاق 🌸🙂

دانلود

 

پارک

آفتاب می تابد بر دل ها اگر آسمان را باور کنیم.

توی پارک با پسر کوچولو قدم میزدیم که یه هاپوی خوشگل با صاحبش اومد ، پسر کوچولو رفت سمتش که هاپو خانم یه اشوه ای اومد ،بهش گفتم خوشگل خانم اسمش چیه؟

صاحبش گفت : اُ شی 

نفهمیدم اوشی اوشین یوشی

 

هاپو ولی خیلی خوشحال شد 🙂

متخصص ایجاد

دیشب یه مقاله می نوشتم ،یه قسمتی داشت که باید سه تا موضوع را با هم بررسی می کردی و شباهت و تفاوت هاشو می نوشتی.یه چند دقیقه ای دچار توقف مغزی شدم.هر چه قدر به مغزم فشارم آوردم که شروع کن .هیچ اتفاقی نمی افتاد.چنین حالتی را قبلا هم تجربه کردم زمانی که حساسیت به داروی بیهوشی را پشت سر میذاشتم.

بعد گفتم لابد اکسیژن کافی به مغزم نرسیده ،اکسیژن درمانی کردم خوب نشد از خونه رفتم بیرون بازم خوب نشد.

یه کم خوابیدم ،یعنی فقط چشمامو بستم.پسرکوچولو اومد مامان هواپیما بشو🥴

 

وقتی یک سالش بود و ورزش میکردم یه بازی ورزشی بود که با هم انجام میدادیم.توی اون وضع هواپیما هم شدم و کلی خوشحال شد.

 

شوهری از سر کار اومد ،با خوشحالی رفت طرفش بابایی هواپیما بشو😁

 

شوهری : عزیزم من خستم به مامانت بگو

من : ای بابا کاپتان پرواز مغزش متوقف شده.

 

شوهری : باز کتاب خوندی😅

 

من : آخه کتاب باعث توقف مغز میشه؟

 

پ.ن : روز مهندسو به همه ی مهندسی هایی که در عین توقف مغزی هم دست به آفرینش میزنن تبریک میگم🙂

پیاده روی

چه قدر هوا واسه پیاده روی خوب بود...

ولی اگه سوپرمارکت و فروشگاه سر راهمون نبود ،هر یه قدم پسرکوچولو: بریم خرید🥴🤦‍♀️

روز افتضاح

 روز بدی بود...

من موندم بیرون در و پسرکوچولو توی خونه و قفل در را بست و نتونست باز کنه...

حتی گوشی هم موند توی خونه .یعنی این قدر من بلند بلند میگفتم دریغ از اینکه یکی از همسایه ها بیاد بیرون بگه چی شده🥴

به آتش نشانی  و شکستن در هم فکر کردم و اینکه ممکنه چه قدر بترسه😣

چندتا نفس عمیق کشیدم و چند بار بهش گفتم قفل کوچولو پشت در را عزیزم باز کن.

فقط میچرخوند و فشار نمیاورد بهش.

 

گریه میکرد ومیگفت مامان بیا تو دیگه.

یعنی مطمئن بودم که نمیتونه باز کنه قفلو چون هول شده بود😥

 

بعد از ۵ دقیقه نشستم روی زمین با حالی نزار و دوباره تکرار کردم مامانی اونکه کوچولو هست را محکم بچرخون که یه دفعه تیک کرد و در باز شد.

 

تا مرز سکته رفتمو برگشتم.

چند باری بهش خواستم یاد بدم که چطور باید این قفلو باز کنه ولی هیچ وقت نایستاد که یاد بگیره ،توی اون لحظات همش میگفتم کاش با پافشاری بهش یاد میدادم.

امروز چند بار بهش یاد دادم ولی یاد نگرفت ،واقعا نمیدونم دیروز چی شد که تونست در را باز کنه.این وروجک ها را یه لحظه هم نمیشه تنها گذاشت.از این به بعد با کفش میام توی خونه ،کرونا بگیرم بهتره تا سکته بزنم🤦‍♀️🥴

 

 

انتظار

از انتظار متنفرم.قرار بود برای صبحانه مهمون داشته باشیم.من اگه قرار بودم واسه صبحانه برم مهمونی هشت و نیم تا نه اونجا بودم.

 

دلم میخواست تنهایی برم پیاده روی ولی از اونجایی که آدم با مسئولیت و دلسوز در اطرافم نیست نمیتونم اعتماد کنم و پسرکوچولو را به کسی بسپارم.یه بار دوستم بهم گفت تو خیلی حساسی یه روز از صبح تا ظهر پسرتو بزار پیش من و به کارهات برس.من عاشق دوستمم ،خیلی هم بهش اعتماد دارم پیش خودم گفتم راست میگه چند ساعتی تنها باشم خیلی خوبه.پسرکوچولو رو با کلی اسباب بازی فرستادمش خونه دوستم.

پیاده روی رفتم خرید رفتم و یکی دو ساعت هم بی دغدقه خوابیدم.

عصر رفتم خونه ی دوستم که پسرکوچولو را تحویل بگیرم دیدم تو باغچس و داره گریه میکنه.روی دستاش و پاهاش زخمی شد بود و یه کم خون اومده بود.

دوستم میگفت به خدا قبل اومدن تو پرید توی باغچه گفتم سمت گل ها نرو از خوشحالیش که نگیرمش حواسش پرت شد کشید به تیغ های گل رز.

پسرکوچولو داشت گریه می کرد.بغلش کردم و یه عالمه بوسش دادم .به دوستم گفتم حالا فهمیدی چرا سخت میگیرم.

درسته بچه با درد با زخمی شدن با افتادن به زمین و با استقلالی که بهش میدیم بزرگ شدن را یاد میگیره ولی طاقت اینکه یه تیغ کوچولو بره توی دستشو ندارم.از همه برتر وقتی خدایی نکرده بلایی سر این کوچولو ها میاد فقط مامانشون میتونه بهشون آرامش بده.

دوستم اون روز خیلی ناراحت شد و دیگه هیچ وقت مسئولیت قبول نکرد.قبل رفتن به دوستم گفتم مرسی که یه روز به من هدیه دادی خیلی بهم خوش گذشت .

دیشب پسرکوچولو با شوهری رفتن خرید که من یه کم پیاده روی کنم.

بیرون خیلی سرد بود یه کم که راه رفتم از سرما یخ زدم ،رسیدم به فروشگاهی که شوهری و پسرکوچولو مشغول خرید بودن.از دور به پسرکوچولو نگاه میکردم.دستای کوچیکش برق چشماش اشتیاقش برای خرید .فکر میکردم پسرکوچولو داره بزرگ میشه ولی وقتی از دور نگاهش میکردم یه فسقلی با نمک میدیدم.خیلی ازش انتظار داشتم واسه درست رفتار کردن در حالی که همیشه از نزدیک می دیدمش.

دیشب که از دور میدیدمش به خودم قول دادم یادم نره که هنوز خیلی کوچولو هست برای فهم خیلی از مسائل.خیلی باید بچگی کنه تا لذت ببره از زندگیش😍

 

یک روز خلوت من

بلاخره تونستم جای روزهای فرد را با روزهای زوج عوض کنم از لحاظ کارهای خونه.

امروز روز خیلی خوبی بود پر از حس زندگی کردن و زنده شدن.

خونه را تمام و کمال جارو برقی کشیدم ،سرامیک ها را طی کشیدم.

آشپزخونه و گاز را برق انداختم.

با پسرکوچولو بازی کردم.

ناهار نیمرو درست کردم واسه دوتاییمون

یه چسب قوی پیدا کردم و همه ی ماشین ها و اسبازی های دردانه که حسابشون را رسیده بود تعمیر کردم.اسباب بازی هایی که واسش تکراری شده بودن را گذاشتم بالای کمد که فعلا یه مدت نبینه.

 

دوباره خونه را جمع و جور کردم شام گذاشتم ،ظرف ها را شستم لباس ها راانداختم لباس شویی و بعد شسته شدن مرتب انداختم روی بند.

دوتا کلوچه ی کوچولو خوردم منتظر چایی ام که دم بکشه.

پسرکوچولو را خوابوندم و ۵ دقیقه چشمامو بستم.

بیدار شدم و بقیه کارها ...

فعلا که پسرکوچولو هنوز خوابه  فرصت دارم یه مقداری مقاله بنویسم و چند صفحه کتاب بخونم تا شوهری هم بیاد.

 

#یک روز  خلوت من

حوادث

حوادث خیلی سریع اتفاق می افتند و وقتی اتفاق میوفتند نیاز به یه نیروی قوی داری تا کنترلشون کنی.امروز پسرکوچولو موقع ورزش خودشو کشید کنار و خوابید روی مبل جدی نگرفتم و گفتم لابد خسته شده عصر بی حال و خسته بود بغلش کردم که بخوابه ولی نخوابید.

شامشو زودتر دادم چند قاشق بیشتر نخورد.شوهری که اومد یه کم بازی کرد باهاش و خوابش گرفت.

دو ساعتی خوابید و بعد که بیدار شد اومد سرشو گذاشت روی پاهام احساس کردم بدنش گرمه.

تقریبا گرم بود .تب سنج گذاشتم ۳۷.۵ بود.

یک ربع بعد ۳۸

همزمان لرز هم داشت

قطره دادم نخورد و ریخت بیرون

یه کم آب دادم بهش

بدنش خیِلی گرم بود

این بار ۳۸.۵

قطره قطره آروم آروم قطره را چکوندیم دهنش و سریع آب

نیم ساعت بعد تب ۳۹.۳ درجه بود

داشتم دیوونه میشدم

یک ساعت دستمال مرطوب گذاشتم روی پاهاش تا کم کم درجه حرارت بدنش اومد پایین.

از ۱۲ تا الان کنارش بیدارم و هر نیم ساعت تبشو میگیرم پلک هام داشت بسته میشد که اومدم اینجا نوشتن تا خواب از سرم بپره.

 

کرونای لعنتی ازت متنفرم که این طفل معصوم ها را هم درگیر خودت کردی.

خدا کنه درجه اش دیگه نره بالا😥

دردونه ی مامان زود خوب بشو

به رسم بهار نارنج پاییزی

💝😍💞برای به دست آوردن این تجربه تا آخرش باهاتم.

دردانه مامان 

یکی یک دونه ی من 

دلم میخواد تا تمام رسیدن هایت همراهت باشم و برای تمامی لحظه هایت مادر فقط نه که یک دوست همیشگی باشم.

که اگر روزی از زمان و زمین دلت گرفت بدانی که با تمام وجود شنوای تو هستم .

از زمان به دنیا آمدنت تا الان فقط یه چیزو دستوری به خودم یادآوری میکنم.

 

باید با تو یه طوری رفتار کنم که بدونی تا آخرش باهات هستم توی تموم لحظه های زندگیت .

 

پ.ن : هیچ وقت فرزندتون را تنها نزارید اگه یه روزی فرزندتون  تنهاتون گذاشت بازم تنهاش نذارید شما خونه ی امن اون و آخرین امیدش هستید باید بدونه توی دنیا هنوزم یه جای امن هست که میتونه هر زمان خواست برگرده.

 

یکی یک دونه ی مامان پسر قشنگم به رسم بهار نارنج پاییزی و شکوفه کردنش تا ابد دوستت دارم💝😍😘

قوت قلب

اولین باره که اول عنوان نوشتمو می نویسم و بعد خود نوشته را😀

منتظرم چایی دم بکشه و بعد به امید خدا صبح جمعه ی دل انگیزمو شروع کنم و اعضای خانواده را یک به یک بیدار کنم با سر و صداهای ناشی از وسایل صبحانه😉

 

قبل از اینکه نوشته را شروع کنم یه دوری زدم این طرف و اون طرف آخه بعضی وقت ها تندی میام یه چیزی می نویسم بعد میبینم شبیه نوشته ی منو یا اشاره به موضوع خاصی را یه نفر دیگه نوشته.

 

خوب در مورد قوت قلب ظاهرا امروز و تا الان کسی چیزی ننوشته.

از مطب دکتر اومدم بیرون سوار بر آسانسور با یه دفتر پر از دارو که شوهری باید سریع میرفت از داروخانه میگرفت .

یه خانم مسن از مطب کناری هم اومد توی آسانسور.

خانم به من : تازه اولشه دخترم اول راه ....چه مسیر طولانی داری.

آخرشم مزد زحمتاتو میده بهت و انگار نه انگار که پدر و مادری داشته.

 

توی اون لحظه فقط به اون مسئول داروخانه فکر میکردم که داروی خارجی را داره یا نه.

 

من : ببخشید خانم منظورتون بچه هست؟

- آره دخترم .

 

من توی دلم : مثلا داره قوت قلب میده😕

 

شوهری : میگه این دارو دیگه گیرت نمیاد.

با همون حالی که خانم مسنه ضدحال زد توش جلوی پیش خان داروخانه  واستادم با همون دفتر.دکتر کیه ؟

آقای فلانی.

آقای فلانی اومد.من با چشمای پر اشک چطوری میتونم این دارو را تهیه کنم.

نمیشه خواهرم دیگه گیر نمیاد.

من ولی باید گیر بیاد من اگه ایرانیشو بخورم فقط باید درد بکشم.

دکتر داروخانه : شماره همسرتو بده .

چند روز بعد دکتر داروخانه پیام داد که دارو تا چند روز دیگه به دستم میرسه. دکتر جان ما یه دوست دختر توی هواپیمایی داشته که ازش این درخواستو میکنه که توی توقفش توی کشور مقصد داروی منو با واسطه تهیه کنه و بیاره ایران.

 

دارو به دست من رسید و برای من شد قوت قلب.

اون روز دکتر داروخانه این کارو کرد و مهر انسانیت را زد بر پرونده ی وجودش.

 

وقتی خدا بخواد کمکت کنه آدمهاشو تبدیل میکنه به فرشته ی نجاتت🥰

 

و تا به امروز هر باری که لبخند پسر کوچولو را میبینم هرباری که توی چشمام نگاه میکنه و یه جمله ی عاشقونه میگه قوت قلب من بیشتر و بیشتر میشه.

 

من مثل اون خانم مسن منتظر نمیشینم تا پسرم بزرگ بشه و بعد ببینم مزد زحمتتو میده یا نه .

 

من به قوت قلبم فکر میکنم که الان هست و با انرژیش جریان خون توی رگ های من بیشتر میشه و یاد هزاران خاطره ی خوبی میوفتم که برای داشتنش تلاش کردم.

 

امیدوارم هر کسی که نوشته ی منو خوند و توی قلبش یه مقداری قلبش تکون خورد یه روزی این قوت قلب را به بهترین شکلش تجربه کنه و خدای مهربون هوای قوت قلب ما را تا همیشه داشته باشه🙏💝

 

مشترک پر مصرف منم

مشترک پر مصرف منم ۳ بار در روز لباس شویی روشن ۲ تا ۳ بار در روز جارو برقی ، چند ساعتی لب تاپ به برق( باتریش خراب شده و قیمت باتری صرف نمیکنه بخری حالا خدا کنه آدابتورش خراب نشه که کلا باید لب تاپ را بوسید و گذاشت کنار😁)

 

چندین ساعتی تلویزیون روشن که مامان خونه به کارهاش برسه و پسرکوچولو کارتن ببینه.

 

پکیج تا خونه ی نزدیک به آخر زیاد که سرما نخوریم🥴

 

اتو ؟ 

این یه گزینه تنها در صورت لزوم صبح زود یا آخر شب استفاده میشه چون از نظر پسرکوچولو اتو یه ماشین بازیه هیجان انگیز است😔

از کجا میدونی؟

پسر کوچولو توی بغلمه از پنجره به بیرون نگاه میکنیم ،میگه مامان الان بارون میاد.

میگم : از کجا میدونی الان بارون میاد؟

میگه : چون روی زمین آبه.😍

قانون چرخه ی آب  که چند سال بعد توی علم شیمی و فیزیک میخونی هم همینه( تبخیر آب و تشکیل ابر و بارون)👌🥰

نیاز به یه قوی کننده اعصاب دارم😁

من این روزها یک عدد نزدیک شونده به ۳ سالگی در اوج لجبازی دارم که فقط می گوید نه .🥴

 

 

نمونه ی انسان خوب

دارم به نمونه ی یه انسان خوب تبدیل میشم امروز راس ساعت ۱۲ و ربع ناهار خوردم😁خیلی ایده آل شدم.یه دو ساعتی از زود بیدار شدن صبح مخصوص خودم بود که چند روزی هست پسر کوچولو هم ۷ صبح بیدار میشه و اون دو ساعت را هم دیگه ندارم😐 ساعت ۵ عصر هم مثل غار نشین ها خوابم میاد ولی پسر کوچولو نمیذاره.۵ تا ۷ هم کار میکنم.هفت و نیم هوس شام🤦‍♀️

همین طوری پیش بره ۹ شب خوابم میبره.

جالبه شوهری هم تحت تاثیر رفتار من قرار گرفته😁اما پسر کوچولو ساز مخالفه 🥴اون لحظه که من خوابم میاد دلش میخواد ورزش کنه خستگی مامانشم براش معنا نداره.

پ.ن : دست چپ جونش انگار در میاد تا بنویسه.احساس میکنم اون قدر ازش کار نکشیدم باور نمیکنه مجبوره کار کنه.کاش تو مدرسه به جای اینکه یادمون میدادن تمرکز کنیم الف را صاف بنویسیم یاد میدادن با دست چپ هم بنویسیم.

امروز یه روز خیلی خوبه

من که خیلی سرحالم شما را نمیدونم😌

برای پسر کوچولو کلاس رقص آواز و نمایش و قصه گویی و رالی سرعت گذاشتم معلمش هم خودمم.

یه طوری که انرژیش خالی بشه ولی مگه میشه🤦‍♀️امروز صبح خنده های تو خوابش خیلی طولانی بود 🥰 یه مامان خل و چل داره بچم. بهش خوش میگذره و یاد کارهای مامانش که میوفته توی خواب میخنده😍

چند وقت بود پسر کوچولو یه کلمه شبیه عوضی میگفت.مثلا وقتی با ماشین ها بازی میکرد.

من به شوهری: ما که نگفتیم از کجا یاد گرفته؟

شوهری: حتما تو گفتی؟

من ؟

من کی گفتم عوضی

-حتما خودت موقع رانندگی گفتی شنیدی.

من بگم عوضی؟!

از تلویزیون شنیده حتما.

آره بابا ما اصلا این جوری حرف نمیزنیم.

 

دیروز موقع بازی پسر کوچولو به من گفت عوشی .بعدشم بوسم داد

گفتم مامان میشه دوباره بگه عوشی

گفت : عوخشی

تازه فهمیدم منظورش ببخشید بوده😅🥴این همه تفاوت در ادای یه کلمه

واقعا عوضی میشنیدیم ما🤦‍♀️🤦‍♀️

 

پاییز هم زندگی کن

اگه قرار باشه بهترین فصل سال را زندگی کنم اردیبهشت هست.درست میخوانی اردیبهشت یک ماه هست ولی یک فصل هست.من در اردیبهشت عاشق شدم و چه ماهی قشنگ تر از اردیبهشت هست؟

اریبهشت نه گرم و نه سرد است گاه گاهی نم نم بارانی هم دارد و درخشش زمردین گیاهان و درختان و چشمک زدن عقیق گونه ی گل ها.

چه قدر همه چیز در این ماه ملموس و رنگی هست .یک راه از بهشت برای تو در حوالیش دارد.

 

پاییز اما برای من انتظار است .برای درختان هم ...

یک جورهایی رنگ میزند بر هوایت و می گوید گرچه می خواهم بخوابم اما هنوز زنده ام.

 

پاییز فقط میخواهد بخوابد.گیاه لطیف هست توان سازش با سرمای جان سوز زمستان را باید کم کم یاد بگیرد.سبزی اش را از دست می دهد زرد می شود قرمز می شود و کمی هم ترک بر می دارد اگر تنه اش محافظت نشود پوست می اندازد.برگ های خشک بر زمین می ریزند و پا رویشان می گذاریم اما من به دردانه یاد داده ام برگ هنوز لطیف است.

 

بین زیر پا گذاشتنش و نوازشش انتخاب کند و دردانه انتخاب می کند:

 

دردانه در پاییز به دنیا آمده و تنها شکوفه ی اردیبهشتی جهان است که در پاییز روییده است.چه اشکالی دارد پاییز را لمس کنی و نوازشش کنی و هوایت اردیبهشتی شود.

پاییز را هم زندگی کن شاید شیرین ترین انتظار جهان در هوایش باشد.

حال مردم خوبه ؟

امروز برای پسر کوچولو چندتا کتاب خریدیم.فروشنده یه خانم مهربون بود.دختره یا پسر؟

این سوالی بوده که از به دنیا اومدن پسرکوچولو همیشه از من میپرسیدن و من دیگه بهش عادت کردم.

فروشنده : با شرایط الان همین یه دونه کافیه.خوب بهش برسید.

یه لحظه دنیا روی سرم خراب شد

خوب رسیدن و حرف های فروشنده حاکی از دردی بود که خودش کشیده بود.

 

چرا خانواده چرا جامعه چرا آموزش مسئول دردهای چندین ساله ی یک انسان می تواند باشد؟

 

خوب رسیدن جنبه ی مادی فقط ندارد خوب رسیدن توجه ،وقت ،حوصله حمایت و خیلی چیزهای دیگر را شامل می شود.

 

 

پاستل

چند روزه پسرکوچولو گیرداده پاستل ها را بدم بهش نقاشی بکشه.دیروز غافل شدم فرش را نقاشی کرده .دیدم ساکته توی اتاقش صداش در نمیاد.در را هم بسته.الان دیدم یه اثر پیکاسویی روی تختش کشیده حالا با چی؟ با نقاشی های من🥴🥴🥴