خوابم نمیبره و یاد این جمله می افتم که اونجایی که با همه ی توانایی ها ، انرژی ها ، ثروت ها و قدرت ها برای شادی یک نفر کاری نمیتونی انجام بدی فقیری. واژه ی اجبار میشینه ماورای تضادها و تعادل ها . یه جورایی تلاش نتیجه میده که روز را روز کنی ، حتی آبی کنی و بزاری آبی بمونه ، انگار همه ی ساعت ها به این رنگ آرامش نیاز دارند ، برگ های سبز درخت ها را کنار میزنی ، نور را میبینی ، یه آسمون آبی میبینی و هزارتا سوالو دوباره برمیگردی به زمینو ، پیش خودت میگی کم کم خواب شروع میشه ، اما کتابتو باز می کنی و شروع به خوندن میکنی و انگار نویسنده درست انتخاب کرده تو و زمان تو را ، بهت میگه حواست بهم هست ؟ صفحه های پیشو سریع خوندیا ، از یادت رفت با دقت بخونیا ، میخونی و میخونی انگار داری از ادامه میخونی که میرسی به اون خطی که خودت زیر حرف های نویسنده خط کشیدی ، تازه یادت میوفته که اینا را تند تند خوندی و مثل اینکه باید دوباره میخوندی ، میخونی و ادامه میدی ، دنبال اون جمله های آرامبخشی که به دلت بشینه ، بره توی قلبت و در نیاد و مهر آرامش بشه برای شبت . نمیدونم کی بخوابم ولی امشب پای حرف های نویسنده میشینم یه جورایی انگار دیگه نویسنده نیست که میخواد خونده بشه که منم که دلم میخواد ، توی دنیای حرف ها غرق بشم . حالا دیگه آسمون آبی نیست ، انگار آسمونم خوابیده ، چشماشو بسته به نور و تاریکه تاریکه ، یه سکوت سنگین توی شب میپیچه ، انگار همه ی دنیا خوابند و تو و کتاب بیداری ، هوای بیرون سرده ، پنجره را باز میکنم که چندتا نفس بکشم هوای سرد را ، ستاره را توی دل تاریکی ها میبینم ، از ماه خبری نیست .

برای ستاره بوسه میفرستم ، مثل بچه هایی که قدشون نمیرسه به سطحی و پاشونو بلند می کنند که ببینند اون بالا چه خبره ، دستاشو میزاره به امتداد آسمونو از قاب پنجره نگاه می کنه ، همین که تو آسمون یه ستاره داریم که تو دل تاریکی ها می درخشه خوبه ، حتی وقت هایی که ماه نیست ، بهش میگم بیا داستان نویسنده را بخونیم ، میگه تو بخونی منم از بالا با نگاهم میشنوم ، یاد اون شب هایی می افتم که خوابم نمیبرد و کتابی بر میداشتم که درسی هم بود ، شب امتحان هم نبود ، فقط دلم میخواست توی شب کتاب بخونم و وقتی پلک هامو باز میکردم ، صورتم روی کتاب بود و دستام در امتداد کتاب ، حس لذت بخش و آروم کننده ای بود ، با کلمه ها ، با واژه ها ، با جمله ها ، با فکر ، توی مسیر جمله به خواب میرفتی و چشماتو که باز میکردی هنوز کنار جمله ها بودی ، انگاری جمله ها و صفحه ها بغلت کرده بودند ، شایدم تو اونها را بغل کرده بودی . نقاشی شب سخته ، اما مثل روز باید از پسش بر بیای ....ستاره نگاه میکنه به زمین و آدم ها را دوست داره .

مداد خطی جمله ها را زیر جمله ها میکشم که برای دوباره خوندن یادم باشه بعضی حرف ها چه قدر به خاطر سپردنشون کمک کننده هستند و تو با کتاب بیداری در امتداد شب و نگاه ستاره و خدایی که تو را دوست دارد 💙