عنوان بیا در متن
بارون اومد و یادم داد...
همین دیروز نبود دوشنبه آماده تمام شدن بود ؟ سال جدید ، ۱۴۰۲ ؟
به ۴۰۰ خوب عادت کردیم و ۳۰۰ از سرمون گذشت ، در حالیکه فکر میکردم سال خرگوشی روزها را با هم قاطی نمیکنه و کاملا امیدوار که خوب یه هفته هم تموم شد و درست پیش رفت و آفرین خرگوش چه زود هفته گذشت و فردا یکشنبه است ، دقیقا ساعات پایانی یکشنبه متوجه شدم که امشبی که از صبح تا الان فکر میکردی شنبه است ، شنبه نیست و یکشنبه است و فردا دوشنبه است ، همون طور که ناراحت شدم دیدم بارون داره میاد ، زیر بارون راه رفتم
و یه ماه گرفته هم اون بالا
دیده میشد ، الهی ماه ضعیفم ، چرا این شکلی شدی ؟
بعد از یه روز خسته کننده ، الان باید بیهوش و خواب باشم ، اما نیستم .
روزها در تضاد ِ هست و نیست سپری می شوند ، خوب است اما بد ، بد است اما خوب .
یکشنبه ام را در نوت زیبا نوشتم حتی با وجود اینکه یادم نبود اما دوشنبه یادآوری کرد که دوشنبه است من هم از سر لجم با دوشنبه پاکش کردم ، پسر کوچولو معده اش بهم ریخته و یک نبرد سخت برای درمان این معده ی بهم ریخته شده ، از خوراکی ممنوع ! فلان غذا ممنوع ! در راه دارم و حسم می گوید این یک سویه جدید از کشورهای دیگر است که حمل شده است به ما و به این دردانه های کوچک که هر ماه و هفته باید با تمام این بیماری ها بجنگند .
۳ بامداد است ، روی پادری دست شویی بالا می آورد ، شدتش آن قدر زیاد است که در و زمین همه جا پر شده ، چشم هایش باز و بسته است و من تسکین میدهم که اشکالی ندارد ، همه چیز خوب است ، راهی خواب می شود و منم در و زمین و لباس ها .
و بی خوابی و سکوت بی انتهای دوشنبه و جستجوی نفس از زمین باران زده و یکشنبه ام چرا یادم رفت 😔
من از لحظه های کوتاه و بلند خوبی ها و بدی ها و تجربه هایم برایت می نویسم