با صدای خس خس های سینه ی پسرکوچولو سرمو میزارم روی بالش که خوابم بره ، اما مگه دلت میاد بخوابی ؟
فکر می کردم یه سرماخوردگیه ساده است که زود میره یا آنفولانزا که کم کم خوب میشه ، با هر ترفندی بود داروشو بهش دادم ، دیشب یه مقداری خوابیدم ولی امشب ، شبش یه جوریه ، هوا ؟
اینم دیگه نداریم .پنجره را یه کم برای هوای تازه باز میزاشتم اما بد جور سنگینی میکنه .
سطح اکسیژنشو اندازه گرفتم ، 95 .
همین که لحظه ای میشه 96 آروم میشم ، میره 94 ، دلم میریزه .
تا صبح کنارت بیدارم که تو خوب بشی.با هر بار سخت نفس کشیدن هات نفس های منم میگیره😔
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 1:59 توسط قاصدک نقره ای
|
من از لحظه های کوتاه و بلند خوبی ها و بدی ها و تجربه هایم برایت می نویسم