پنجشنبه ۲۲ تیر ، چه قدر تیر داره زود میگذره ، اون شبایی که خوابت میاد بعد یه چیزی میاد توی فکرت ، میری ببینی فکر چی میگه ، میگی خوب فکر ، تو را خوندم ، میری بخوابی و به ماه و ستاره ها شب بخیر بگی اما نه ستاره ای هست نه ماهی ، یهو یه جرقه میوفته به همه چیز خوبه و میری به تله ی خاطرات ، سناریو را تند تند واست میخونه ، میرم به تعجب که چطوری دقیق اینا را بهم ربط میده و سال ها را واسم ورق میزنه ، مثل ابر بهار ، اشک هات میاد پایین ، یه جاهایی به خودت تذکر میدی ، خیلی ممنون واقعا ممنون که باز این رمان غم انگیز از یه روزهای زندگی را داری میخونی ، اما اثر نداره ، چاره ای نداری جز اینکه منتظر باشی تا نمایش ذهنت به آخر داستانت برسه ، میرسی به آخر و نگاهی به ساعت میندازی که تو دیگه چته ، این قدر عجله داری به صبح برسی انگار هیجان داره واسه صبح ، بر خلاف روز که این قدر گرم بود ، نسیم خنکی از پنجره میاد ، پشت پنجره ، ماه را میبینی که رفته عقب و بالا تر از ستاره در آسمان و ستاره را که بالای پنجره می تابد .
من به ستاره : ماه خوابیده باز ؟
ستاره : ماه میگه من داستان قاصدک را هزار بار شنیدم ، به آخرش که میرسه بارون ابر چشماش شروع میشند ، یهو خندم میگیره ناراحت میشه.
میدونم ماه خاصیتش اینه ، گاهی وقت ها بی احساس میشه ، همینم که تا وسط داستان گوش داده ، اوج همدلیش بوده.
ستاره : ماه برای اینکه قوی باشه ، خودشو این طوری نشون میده ، بعید نیست فردا شب از کل ستاره ها بخواد برن به آسمون بالا و فقط خودش حواسش به تو باشه .
نه دیگه ، حوصله ی بیداری و رفتن به داستان دیگه را ندارم ، فردا همه زود بخوابید ، هیچ کسم به هیچ چیزی فکر نکنه ، نسیم خنک هم بگید باشه که راحت خوابمون ببره ، نور آرامش را بپاشید به آسمون زمین و برید به آسمون بالا و با خیال راحت بخوابید.🍀
من از لحظه های کوتاه و بلند خوبی ها و بدی ها و تجربه هایم برایت می نویسم